شبا وقتی که بیداری .. خدا هم با تو بیداره تا وقتی که نخوابی تو .. ازت چش ور نمیداره خدا می‌بینه حالت رو .. خدا میدونه حست رو از اون بالا میاد پایین .. خدا می‌گیره دسِت رو خدا میدونه  تو قلبت .. چه اندازه تو غم داری خدا میدونه تو دنیا .. چه چیزی رو تو کم داری خدا نزدیک قلب توست .. با یک آغوش وا کرده نذار پلک‌هاتو روی هم .. اگه قلبت پره درده خدا رو میشه حسش کرد .. توی هر حالی که باشی فقط  باید تو  با یادش .. توی هر لحظه همراشی 

بدون شرح!!!!!!!!!!!

این مطلب رمز دار است چون نمیخواستم تمام مراجعه کنندگان به این وبلاگ اون  را بخوانند.هر کس میخواهد رمز این پست را داشته باشه در قسمت نظرات آدرس وبلاگ خودش را درج کنه تا رمز را براش ارسال کنم-البته ما چاکر اونایی هم که فقط پست الکترونیکی دارندهستیم-.ضمنا با توجه به نظرات قبلی باید بگم که من نه شهابم نه یلدا نه کامبیز نه شیدا و نه هیچ کدام از افراد این مجموعه.من یک فرد بی طرف هستم.

ضمن طلب حلالیت از همگی شما امیدواریم رمان زندگی آقای شهرت آشنا-م.ن-هم به خوبی و خوشی تموم بشه.           

ادامه نوشته

قسمت آخر

****تذکر:سلام.امیدوارم خوش و خرم باشید.این داستان خیلی بیشتر از این ها قرار بود که ادامه داشته باشد اما راستش کاری برام پیش اومد و مجبور شدم فقط اتفاقات مهم را بگم.ضمنا در پست بعدی یه متن رمز دار است که فقط مخصوص بعضی افراده و توی خود پست دربارش توضیح میدم.ان شاءالله توی همین چند روز آتی در خدمت شما هستیم.

وقتی به خانه رسید یلدا بسیار شوکه شده بود.اما شهاب را با این وضع خراب پذیرفت.

در اتاق

-          یلدا جان من خیلی دلم برات تنگ شده بود.داشتم از بودن توی اونجا دق می کردم.

-          منم دلم واست تنگ شده بود ولی تو الان خیلی باید تحت مراقبت باشی اینجا که هستی من نمیتونم مثل یه پرستار بهت رسیدگی کنم.

-          چرا نمیتونی خیلی هم خوب میتونی.من یه لحظه که تو را ببینم یه لحظه که کنارم باشی از10روز بودن تو اون بیمارستان بیشتر حالم خوب میشه.از بودن تو اونجا بیزارم.

-          باشه هر جور خودت مایلی

-          یلدا میدونی ما فقط دو ماه دیگه به هم محرمیم.

-          کی گفته الان دیگه حتی اگه تو بخوای ،من ولت نمی کنم.

-          من فقط تو را میخوام اما یه مشکلی هست.

-          چه مشکلی؟

-          یه چیزی که خیلی داره عذابم میده.

-          خب بگو چیه؟

-          هیچی بابا شوخی کردم.یلدا یادته روز اولی که عقد کرده بودیم.اونروز بهترین روز عمرم بود.تو چه طور؟

-          اونا ولش کن.من از تفره رفتن بدم میاد بگو چیه که تو رو اینطوری عذاب میده؟

-          هیچی بابا همین طوری یه چی گفتم.سخت نگیر.

-          اتفاقا باید سخت بگیرم.حرف دلتو بزن شهاب.بگو چی میخوای بگی؟اس ام اس دیروزت هنوز فکر منو به خودش مشغول کرده.فقط آرزومه چیزی جز تلافی اون چند روز قبل از تصادفت نباشه.

-          نه گلم نگران نباش.اگه مهم بود بهت میگفتم.

یلدا خیلی ناراحت شده بود میدانست که مسئله مهمی ذهن شهاب را به خود مشغول کرده اما بحث را ادامه نداد.

آنشب شهاب از یلدا خواهش کرد تا در یک اتاق بخوابند.و یلدا بدون هیچ مخالفتی قبول کرد و ........

چند روز گذشت.حال شهاب به طرز قابل ملاحظه ای خوب شده بود و میخواست به سر کار برود.صبح روز شنبه شهاب از یلدایش خداحافظی کرد و به طرف محل کارش رفت.یلدا هم در خانه با عشق و علاقه کار  میکرد و به امید آمدن همسرش خانه اش را پر از صفا و محبت میکرد.

روزی شهاب از محل کارش به یلدا زنگ زد و از او خواست تا برای ناهار منتظرش نباشد.یلدا هم با کمی دلخوری قبول کرد اما میدانست شهاب از ساعت 2 به بعد در محل کارش  نیست و بازهم چیزی را از او پنهان میکند.

شهاب چند روز تقریبا ساعت 8 شب به خانه می آمد.کمتر یلدا را میدید اما چیزی از عشق و علاقه آندو کم نشده بود حتی شهاب یکبار از یلدا خواست تا طعم شیرین پدر بودن را به او بچشاند تا زندگیشان را ادامه دهند.اما یلدا این کار ها را به  بعد از عقد دائم موکول کرد.شبی ساعت از 9 گذشته بود شهاب هنوز به خانه نیامده بود و یلدا خیلی نگران شده بود در این مدت هر بار شهاب بهانه ای برای دیر آمدن به خانه جور کرده و تحویل همسرش داده بود.آن شب هرچه با همراه اوتماس گرفت کسی جواب نداد.هر لحظه به یاد روز تصادف می افتاد و بیشتر دلواپس می شد.اما امید را در روزنه های وجودش تزریق میکرد تا کمی آرام بگیرد.

شهاب آنشب به خانه نیامد.و فردا روز با همراهش فقط یک اس ام اس به یلدا داد:

"

    یلدای عزیزم سلام.من حالم خوبه.ببخشید که دیشب پیشت نبودم.امروز خیلی زود میام پیشت.منو ببخش.

                                                                                                                                     "

یلدا خیلی عصبانی شده بود اما خونسردی خود را حفظ کرد و به او زنگ زد.

-          سلام.چند دقیقه دیگه تماس بگیر.

یلدا هر چه زمان میگذشت بیشتر عصبانی میشد.تقریبا یک دقیقه بعد تماس گرفت

-          ببخشید من خودم باهات تماس میگیرم.

-          نه من همین الان باهات کار دارم.بگو کجایی؟

-          من باهاتون تماس میگیرم.

شهاب این را گفت و قطع کرد.و بعد از پنج دقیقه با یلدا تماس گرفت

-          سلام عزیزکم.خوبی فدات شم.

-          سلام تو دیشب کجا بودی چرا تلفنت را جواب نمیدادی؟

-          ببخشید من که ازت معذرت خواهی کردم.من کامل برات توضیح میدم.

-          کجایی؟

-          سرکار

-          باشه فقط بدون خیلی نگرانم کردی.

-          ببخشید جونم.شرمنده.

-          باش کاری نداری ؟

-          نمیخوای حرف بزنی؟

-          چرا ولی خب بعد از ظهر که اومدی.

-          باشه.خداحافظ

-          خداحافظ

یلدا اینقدر زود کوتاه آمده بود تا به محل کار شهاب برود.آماده شد و خیلی زود خودش را به آنجا رسانید.اما آنروز و تا آن موقع هیچ کس از شهاب خبری نداشت.بعد از یک ساعت شهاب به محل کارش آمد.آنجا یکی از همکارانش از حضور فردی مطلعش کردند.یلدا در اتاق شهاب بود.سخت در فکر بود اما خبری از شهاب نبود.شهاب درآن لحظه در اتاقش را باز کرد تا وارد شود اما در یک لحظه چهره معصومانه یلدا او را سر جایش میخکوب کرد.......وباز هم یلدا با آرامش به او سلام کرد.شهاب نگاهی به او انداخت و سلام کرد.

-          خوبی گلم رسیدن به خیر.

-          مرسی.تو برا چی اومدی اینجا

-          اومدم بعد از اینکه کارت تموم شد با هم بریم بیرون غذا بخوریم.موافقی؟

-          چرا که نه؟اصلا می خوای همین الان بریم؟

-          الان نه.من منتظر میمونم ساعت 2 با هم میریم.

-          آخه تا2ساعت دیگه اینجا اذیت میشی.

-          نه اذیت نمیشم.

یلدا اصلا حرفی در مورد این اتفاقات نزد. ساعت 2 با هم به رستوران رفتند.

-          یلدا جان ببخشید.من نمیخواستم اذیتت کنم یه مشکلی برای یکی از دوستام پیش اومده بود نمیشد تنهاش بزارم.

-          نه بابا این چه حرفیه.

-          یلدا هیچوقت فکر نمیکردم اینقدر بهت وابسته بشم. یادته دستت را بهم نمیدادی؟وای چقدر خوب که اون دوران گذشت. من همیشه مدیون توام.

-          آره یادمه.اونوقت اصلا نمیخواستمت ولی الان خدا را به خاطر داشتن تو شکر میکنم.

-          منم همین طور.یلدا حاضری همین الان عقدمون را دائم بکنیم تا برای مامان و بابا شدن دیگه سدی جلوی راهمون نباشه؟

-          چرا تو اینقدر به بچه علاقه داری؟من میخوام درس بخونم.الان فقط 18سالمه برای بچه دار شدن اگه خدا بخواد خیلی وقت داریم.

-          ان شاءالله هم خدا میخواد هم تو.هر طور تو راحتی.

-          ان شاءالله.

شهاب از چیزی رنج میبرد.نگران و ناراحت بود اما سعی میکرد در کنار یلدا خیلی خودش را بانشاط نشان دهد.اما یلدا تیز تر از آن بود که از اوضاع شهاب خبری نداشته باشد.تقریبا یک ماه گذشت و اوضاع رو به راه بود و فقط یک ماه تا اتمام عقد آندو مانده بود.روز ها از پی هم سپری میشد.اماشهاب گاهی اوقات دوباره همان کاری که باعث نگرانی یلدا میشد را انجام میداد و  شب را به خانه نمی آمد.

یک روز یلدا به شهاب گفت که دوستانش را به خانه پدرش دعوت کرده و باید به آنجا برود.

-          شهاب جان امروز بعد از ظهر قراره که دوستام بیان خونمون.من اینجا نیستم اگه خواستی برو پیش دوستت که هم تو تنها نباشی هم اون.

-          باشه ولی حالا چرا اونجا خونه خودمون چه اشکالی داره.

-          بالاخره بچه ها اونجا راحت ترن.در ضمن چند تاشون از ازدواج من خبر ندارن.

-          باشه عزیزم هر جور راحتی.

-          پس خداحافظ

-          خداحافظ

یلدا این تصمیم را گرفته بود تا بفهمد شهاب به کجا میرود.اصلا مهمانی ای در کار نبود.به خانه پدرش رفت.و کمی آنجا ماند.دلش برای همه چیز تنگ شده بود.بعد از مدتی از یکی از دوستانش خواست تا ماشینش را در اختیار یلدا بگذارد.دوستش بدون هیچ پرسشی ماشینش را در اختیار یلدا قرار داد.و یلدا به طرف محل کار شهاب رفت.و منتظر شد تا شهاب از آنجا بیرون بیاید.تا او را تعقیب کند.

ساعت حدود 3 بعد از ظهر بود که شهاب بیرون آمد.و سوار ماشین شد.به دنبالش راه افتاد.تقریبا دو ساعتی رفتند تا اینکه شهاب از ماشین پیاده شد و زنگ خانه ای را زد.یلدا ابتدا فکر میکرد که در مورد شهاب اشتباه کرده است اما بعد از بیرون آمدن خانمی از خانه و دست دادنش با شهاب یلدا خیلی عصبانی شد.دوباره به دنبالشان راه افتاد.آندو به رستورانی رفتند.همان رستورانی که با یلدا هم به آنجا آمده بود.یلدا خیلی عصبانی شده بود.در دلش آشوب بود.تصمیم گرفت هر چه هست همان جا تمام کند.کنار ماشین شهاب ایستاد و شهاب هم از در بیرون آمد.به همراه کسی دیگر.وقتی شهاب او را دید سر جایش میخکوب شد.شرمگینانه نگاهی به یلدا انداخت اما آن دختر هیچ متوجه نشد.با همان خنده های بلند که معلوم بود از ته دلش است با شهاب حرف میزد.اما شهاب هیچ چیز از حرفهایش را نمیشنید.یلدا جلو آمد.

-        سلام آقای .......... خوب هستین؟

شهاب سرش را پایین انداخت و زیر لب سلام کرد.

-        همسرتون هستن؟

شیدا که خیلی بانشاط بود سلامی کرد و گفت:

-        نه الان نامزدیم 2سال پیش که شهاب جون...............

در همین حین شهاب با دستش به شیدا زد و شیدا حرفش را قطع کرد.

-        اِاِاِ ببخشید من خودم را معرفی نکردم.من همکار ایشون بودم البته قبلا

-        خوشبختم.شهاب تاحالا نگفته بودی همکار به این خوبی داشتی. شهاب......شهاب........

شهاب هیچ نمیشنید.فقط به شیدا گفت تو خودت برو من کار دارم باید برم.در همین حین یلدا گفت:

-        ببخشید مثل اینکه من مزاحمتون شدم.آقای............چه کاری مهم تر از اینکه به نامزدتون برسین.من میرم.بازم از دیدنتون خوشحال شدم.خداحافظ.

و شهاب باز هم............

یلدا رفت.سردرد شدیدی داشت.چشمانش سیاهی میرفت.بی اختیار اشک از چشمانش جاری شد.نمیدانست کجا میرود.هیچ نمیدانست.استرس عجیبی داشت.دستانش مدام عرق میکرد.اشک امانش نمیداد.به خانه پدرش رسید و به دوستش زنگ زد و از او خواست تا به خانه شان بیاید و ماشینش را تحویل بگیرد.دوستش آمد اما یلدا اصلا هیچ تعارفی برای آمدن به داخل خانه نکرد.ضمن تشکر سوییچ را به او داد و خدا حافظی کرد و در را بست.

ساعت از 9 شب گذشته بود.زنگ خانه به صدا در آمد.انگار میدانست چه کسی پشت در است.در همین حین موبایلش هم زنگ خورد و باز هم میدانست چه کسی است.هیچ توجهی به محیط اطرافش نداشت.حتی به موبایلش نگاه نکرد.اس ام اس،زنگ و...................

هیچ کدام کارساز نبود.شهاب تا صبح پشت در نشست اما خبری از یلدا نشد.فردا صبح یلدا با حال بد از خواب بیدار شد.انگار در خواب هم گریه کرده بود.چشمانش باز نمی ماند.نگاهی به موبایلش کرد.و تمام اس ام اس ها را خواند.اما اصلا متوجه چیزی نبود.حال بدی داشت.تصمیم گرفت از خانه بیرون برود. اصلا یادش به شهاب نبود.لباس هایش را پوشید و با وضعی آشفته از خانه بیرون رفت.

-        یلدا.....یلدا صبر کن کارت دارم.یلدا نرو.

-        به چشمانم یاد دادم که برای هر کسی بیخواب نشود.

-        من هر کسیم؟؟

-        تو هیچ کس نیستی؟؟؟

-        یلدا جان صبر کن برات توضیح میدم.

-        خفه شو.توضیح را دیروز دادی.

-        یلدا تورو خدا صبر کن.

-        صبر را که میکنم.تا یک ماه دیگه صبرمیکنم تا این روزای لعنتی تموم بشه ولی بدون که بعد از یک ماه حسابت با کرام الکاتبینه.

-        هر چی مجازات باشه به جون میخرم.

-        خره میدونی داری در مورد چی حرف میزنی؟

-        آره ولی به خدا تقصیر من نبود.

-        آهان 2سال پیش روح تو بوده که........

-        یلدا..............تو منو نمیشناسی؟؟

-        تو را هیچ کس نمیشناسه.به خدا میسپارمت.فقط خدا.خودش بلده چه کارت کنه.امیدوارم مجازات کارات را این دنیا نبینی.

-        یلدا........................................

یلدا سوار تاکسی شد.کمی آرامتر شده بود.و حالا شهاب ثانیه به ثانیه شکسته تر میشد.و باز هم اس ام اس:

-        یلدا به خدا من برات کامل توضیح میدم.تو رو خدا جوابمو بده.

-        آره تو راست میگی من اشتباه کردم.ولی به خدا جای جبران داره.

و..

...

...

...

...

و یلدا هیچ جوابی نمیداد.از تاکسی پیاده شد و در خیابان ها قدم میزد.آرام شده بود.و سعی میکرد همه چیز را فراموش کند.با پولهایی که پدرش به اوداده بود خرید کرد.

همه ی لباس هایش را دوباره خرید و با خانه بازگشت. و باز هم شهاب آنجا بود. اما یلدا بدون هیچ حرفی وارد خانه شد و در را بست.لباس هایش را عوض کرد و لباس هایی که به تن داشت را با لباس های جدید عوض کرد.آنها را شست و خشک کرد ودر نایلونی همراه همه ی هدایا و حلقه نامزدی و مقداری پول گذاشت.در را باز کرد.شهاب به او نگاهی انداخت یلدا خیلی زیبا شده بود.تا به حال اینقدر او را آرام و زیبا ندیده بود.

-        اینا را بگیر.به سلامت.ضمنا من هیچ اسمی از تو توی شناسنامم نیست.یه ماه دیگه این پیمان مقدس که تو بد جور به مقدس بودنش احترام گذاشتی تموم میشه.بخشیدمت چون میدونم خیلی کوچیکی.تمام وسایلی را هم که تو خونت دارم بریز دور اینم کلید خونت.هری.... دیگه هم اینجا نیا که اگه بیای پای پلیس را به جرم مزاحمتت میکشم اینجا.برو.برو که سر کارت دیر نشه.

-        تو اینقدر حرف زدی بزار من هم یه چیزی بگم.من میخواستم شر شیدا را از سرم کم کنم.

یلدا اجازه ی ادامه دادن به حرف هایش را نداد.

-        واقعا که فکر نمیکردم اینقدر پست باشی.

در رابست و باز هم اشک از چشمانش سرازیر شد.

شهاب هم مجبور شد برود.

یک ماه تقریبا رو به پایان بود.وضعیت روحی خوبی پیدا کرده بود.در این چند روز اصلا شهاب را ندیده بود.به خاطر اینکه هنوز دختر باباش بود خدا را شکر میکرد.قرار بود پدر و مادرش هم همین هفته به ایران برگردند.همه چیز را مرتب کرده بود و با خودش قرار گذاشته بود تا همه اتفاقات را با پدر و مادرش در میان بگذارد.روز پنجشنبه بود.خانواده اش برگشتند.مدام از شهاب میپرسیدند و یلدا هر دفعه جواب سر بالایی میداد..دو سه ساعتی از آمدنشان گذشته بود.پدرش از او خواست تا شهاب را برای ناهار دعوت کند.

-        یلدا جون بابا به شهاب بگو بیاد اینجا

-        اون نمیتونه بیاد اینجا.

-        چرا؟

-        چون من نمیخوام بیاد.

-        چرا؟

-        چون نمیخوام ببینمش ضمنا زمان عقد هم داره تموم میشه.دیگه نمیخوام ادامه بدم.

-        وای خانوم بیا ببین دخترمون نمک زندگیش زیاد شده فشارش رفته بالا.

-        بابا خواهش میکنم فراموش کن.من الان یک ماهه که اینجام.

-        شهاب اصلا نیومده؟

-        نه

-        چرا؟

-        چون خودم بهش گفتم اگه بیای پلیس را خبر میکنم.

-        تلفن را بده تا بهش زنگ بزنم.بهش بگم بیاد اینجا.ببینم چی شده.

-        بابا........نمیخوام بیاد.

-        آخه چرا؟دخترم این دعوا ها تو زندگی همه هست.نباید بزاری مسیر زندگیت را عوض کنه.

-        ولی ما جز اون همه ها نبودیم.ما فرق میکنیم.مشکلمون جبران ناپذیره.بزار همه چیز تموم بشه.

-        مگه دیوونم.میخوام زندگی کنی.شهاب پسر خوبیه.چی کم داره؟

-        آبرو.غیرت.خیلی چیزا.

پدرش به شهاب زنگ زد:

-        الو شهاب جان.سلام.

-        سلام .حال شما.خوبین؟

-        بله مرسی ما خوبیم ولی فکر کنم تو و یلدا خوب نباشین.همین الان مرخصی بگیر بیا اینجا که ناهار آمادس.

-        نه مرسی.یلدا دوست نداره منو ببینه.منم آزادش گذاشتم.

-        این چیزا آزاد بودن نمیخواد.همین الان بیا اینجا.

-        چشم خداحافظ

-        خدا حافظ.

چند دقیقه ای نگذشته بود که شهاب آمد.یلدا در اتاق بود.پدرش وارد اتاق شد و از او خواست تا بیرون بیاید.اما یلدا خیلی مقاومت می کرد تا اینکه به اصرار پدر وارد پذیرایی شد.شهاب بلند شد و سلام کرد و یلدا از این حرکات شهاب تنفر داشت.چون میدانست همه اش تظاهر است.جوابش را نداد  وکنار مادرش نشست.

-        خب پسرم.چه خبر چه کار میکنی؟ما نبودیم خیلی اتفاقات افتاده ها.این کارای شما منو یاد دورانی که تازه ازدواج کرده بودیم می اندازه.اون وقت هم من و این خانوم جونمون اصلا با هم نمیساختیم.ولی حتی یک بار هم خانواده هامون نفهمیدن.

یلدا به حرف در آمد.

-        بابا خودتونا با این مقایسه نکنین.مثل اینه که بگین زور پشه بیشتره یا دایناسور.

-        خب پسرم بگو ببینم چی شده؟

-        والا نمیدونم.

-        ولی من می دونم.بابا می تون بگم.

-        نه می خوام از زبون خودش بشنوم.آقا شهاب بگو ببینم چی شده؟

-        چی بگم آخه

شهاب خیلی شرم داشت.نمیدانست چه بگوید.چه کار کند.فقط از خدا میخواست زمین او را ببلعد.

-        خب بگو دیگه.بگو چرا با هم دعوا کردین.

-        بابا مثل این که زمان یاریشون نمیکنه که چیزی بگن.یادش رفته.من میگم.این آقا پسر کارش ازدواجه.یعنی چی؟یعنی اینکه برای تفریح ازدواج میکنه.قبل از منم یکی تو دامش افتاده بود.احتمالا منم آخریش نیستم.

و شهاب هر لحظه بیشتر کوچک میشد  و پدر یلدا هم هر لحظه بیشتر عصبانی میشد.یلدا حرف هایش را ادامه داد و هر آنچه میدانست گفت اما شهاب هیچ نگفت.آنروز شهاب بدون هیچ حرفی از خانه خارج شد. و پدرش هم چیزی نگفت.تقریبا یک هفته ای گذشته بود که پدر و مادر شهاب به خانه پدر یلدا آمدند.خانواده یلدا با ناراحتی و عصبانیت از آنها پذیرایی کردند و همه چیز را برایشان تعریف کرد.همه چیز.اما آنها هم از موضوع بی خبر بودند.آن روز ها میگذشت روزی شهاب به خانه پدر یلدا آمد.و تعریف کرد.

-        من دوسال پیش اون موقع که سرباز بودم با اون خانوم آشنا شدم.قصدم ازدواج بود.اما یلدا را خیلی میخواستم و نمیتوانستم فراموشش کنم.علی رغم میل باطنی ام  وبه دلیل فشار هایی که به من وارد میشد باهاش عقد کردم.هیچ کس حتی کامبیز هم که یلدا اونو میشناسه نمیدونه.اسمی ازمون تو شناسنامه اون یکی نیست.پدر و مادرم خبر ندارن اما پدر و مادر اون کامل خبر دارن.وقتی با یلدا عقد کردم  به خودم قول دادم که همه چیز را با اون به هم بزنم چون حالا دیگه یلدا را داشتم.یلدا را خیلی دوستش داشتم و دارم. تازگی ها پدراون دختر ازم خواسته که ازدواج کنیم.من خیلی بهش گفتم که نمیخوام عروسی بگیریم اما گوشش به این حرف ها بدهکار نیست و میخواد توی همین یک ماه دیگه......... . بخدا من یه تار موی یلدا را به اون نمیدم.اون حتی تا حالا یک بار هم ازم نخواسته تا مادر و پدرما بهش نشون بدم.اونروزی هم که یلدا ما را دید بهش گفتم که همه چیز را به هم بزنیم .اما اصلا قبول نمیکنه.به خدا این چند وقت اخیر برای من مثل جهنمه.دائم از خدا می خوام که بمیرم.اما.......

و باز هم پدر یلدا هیچ نگفت و با یک سیلی او را بدرقه کرد.

و امروز 10 ماه از آن ماجرا میگذرد.یلدا به درسش ادامه داد و شهاب را خیلی راحت فراموش کرد.اما شهاب همیشه این عذاب وجدان را با خودش حمل میکند.شهاب 5 ماه قبل با شیدا عروسی کردند.چند روز قبل از عروسی از طرفش کارت عروسی به در خانه یلدا آمد.و این باز هم بی شرمی و قباحت شهاب را نشان میداد.

 

 و ................................................................پایان


لطفا یک گزینه را انتخاب کنید.

چه رنگی به من میاد؟

چه رنگی به من میاد؟
■ سفید : ساکت
■ سبز : جذاب
■ قرمز : باوفا
■ سبز لجنی : فضول
■ آلبالویی : شوخ
■ گلبه ای : عاشق
■ قهوه ای : خسته کننده
■ نارنجی : باهوش
■ خاکستری : پرحرف
■ بنفش :پایه
■ زرد : جدی
■ نیلی :باحال
■ آبی : گوشه گیر
■ ارغوانی : خوشگل
■ دودی : ضدحال
■ فسفری : دیوونه
■ آبی لاجوردی : به درد نخور
■ صورتی : دوست داشتنی
■ فیروزه ای : لجباز
■ مشکی : مشکوک
■ کرم : مهربون
■ یشمی : خوش تیپ
■ طوسی : بامزه

قسمت پنجم

یلدا خیلی سریع آماده شد . هدایا را برداشت و رفت . هر چه زود تر خودش را به خانه نگین رساند.پشت در بود.با نگین تماس گرفت.

     الو سلام نگین جان من پشت در خونتونم.میشه بیای پایین.

-         بیا بالا راحت باش.شهروز خونه نیست.

-         نه عزیزم ان شاءالله یه موقعیت دیگه الان عجله دارم.

-         باشه

نگین از اینکه ماشین را به یلدا که هنوز گواهینامه نداشت بدهد میترسید.اما ناچار بود.نمیخواست روی یلدا را زمین بندازد. حسابی گیج شده بود.سوییچ را انداخت کف دست یلدا و گفت:یلدا جان مطمئنی نمیخوای کسی باهات بیاد.میخوای من بیام.کاری ندارم به خدا.

-         نه مرسی.

سریعاً سوار ماشین شد و گفت:محبتت هیچوقت فراموش نمیشه.و رفت

نگین خیلی شوکه شده بود.وای خدا من چکار کردم.هر چه قدر به شماره شهاب زنگ میزد تا موضوع را بفهمد کسی جواب نمیداد.حتی دیگر شهروز هم نتوانست کاری بکند.تصمیم گرفتند موضوع را با هیچکس در میان نگذارند تا بقیه هم نگران نشوند.

ساعت3 بعد از ظهر بود یلدا به همراه نگین زنگ زد.

-         الو سلام نگین جون.

-         سلام دختر تو کجایی؟

-         من الان نوشهرم.دارم میرم پیش دوستم.شما نگران نباشید.

-         خب خدا را شکر.راستی چرا شهاب موبایلش را جواب نمیده؟

یلدا دست پاچه شد.

-         شهاب گوشیش را خونه جاگذاشته

-         خب باشه . مواظب خودت باش.

نگین فهمیده بود که یلدا دروغ می گوید.اما به روی خودش نیاورد و حتی به شهروز هم چیزی نگفت.

از طرفی یلدا هم سعی میکرد زودتر خودش را به بیمارستان برساند.بالاخره بعد از نیم ساعت به بیمارستان رسید.

-         سلام خانوم ببخشید بیماری به نام شهابِ........ دارید.فکر میکنم دیشب آوردنش

-         یه لحظه صبر کنید.

پرستار بعد از چند دقیقه گفت:

-         بله خانوم .شما چه نسبتی با ایشون دارید؟

-         همسرم هستند.

-         لطف کنید مدارکشون را بدید.اینجا هیچ چیز ندارند.

-         متاسفانه چیزی نیوردم ما اهل تهرانیم.میگم براتون بیارن.فقط خواهشا بگین الان کجاست؟

-         یه آقایی آوردنشون اینجا.برید بخش مردان.بپرسید بهتون نشونشون میدن.

-         بله مرسی

-         راستی خانوم هر چه زودتر مدارکشون را بیارین.ما بدون هیچ مدرکی ایشون را پذیرش کردیم ها.

یلدا در حال دویدن گفت:

-         بله.چشم حتما.

خود را به بخش مردان رساند.

-         سلام خانوم آقای شهابِ .......... اینجا بستریند؟

-         بله اون آقایی هم که روی صندلی خوابیدند همراهشونن.شما چه نسبتی باهاشون دارید.

-         همسرم هستند.

-         پس لطف کنید هرچه زودتر مدارکشون را بیارید.ما به واسطه این آقا پذیرششون کردیم.

-         حالش چطوره؟میتونم ببینمش.

-         حالش الان بد نیست.تقریبا 6-5 ساعته به هوش اومده.فقط تونستیم اسمش را ازش بپرسیم. سوالای دیگه را جواب نمیده.اولش فکر می کردیم مشکلی دارن ولی بعدا دیدم نه خداراشکر.همراهشون هم پاک پاک بود هیچ شماره ای روش نبود.کارت شناسایی هم نداشتند.

-         همش را براتون میارم.فقط الان میخوام ببینمش.

-         الان وقت ملاقات نیست.ولی ما که برای این آقا همه کار کردیم این یه کارم روش.فقط خیلی سریع.طول ندید لطفا.

-         چشم.

یلدا و خانوم پرستاررفتند به سمت اتاق شهاب

-         میتونم تنها باشم.

-         باشه ولی خیلی زود بیا بیرون

یلدا وارد اتاق شد شهاب را دید.ناخود آگاه اشک از چشمانش سرازیر شد.شهاب خواب بود.

کنارش روی صندلی نشست آرام عروسک را کنارش گذاشت و به صورت زخمی شهاب نگاه می کرد و اشک می ریخت.

 چند دقیقه ای بیشتر طول نکشیده بود که شهاب متوجه حضور فردی در کنار خود شد.اما همچنان خودش را به خواب زده بود.گویی احساس کرده بود که یلدا در کنارش است.

پرستار – اِ خانوم شما هنوز اینجایید من که گفتم فقط 3-2 دقیقه

-         ببخشید ولی شوهرم هنوز بیدار نشدند

شهاب مطمئن شد کسی که کنارش بوده خود یلدا بوده.

-         من نمیتونم کاری براتون بکنم.بیرون باشید بیدار که شدند اطلاع میدم بهتون

-         باشه

یلدا از اتاق بیرون آمد.خیلی خسته بود.دلش آرامش میخواست.چشمانش توان باز بودن را نداشتند.روی صندلی همانطور به حالت خوابش برد

تقریبا یک ساعتی گذشته بود

-         خانوم

یلدا از خواب پرید بالا

-         بله

-         شوهرتون بیدار شدند

-         میتونم برم پیشش

-         بله فقط خیلی زود بیاین بیرون

-         حتما

یلدا خودش را مرتب کرد.یک لیوان آب خورد و با خوشرویی وارد اتاق شد.چیزی نگفت کنار شهاب روی تخت نشست

-         سلام

شهاب جوابی به او نداد

-          از دستم ناراحتی

-         نه

-         نمیدونم چی باید بگم اما فقط می تونم بهت بگم که........

-         اگه می خواستی بگی قبلا می گفتی

شهاب رویش را به طرف یلدا کرد.صورت معصومانه یلدا را که دید همه حرف هایی که برای یلدا آماده کرده بود از ذهنش پرید.آرام دستش را به طرف دست یلدا برد اما یلدا این دفعه دستش را عقب نکشید.

-         چه عروسک خوشگلی خریدی نمیدونستم اینقدر با سلیقه ای

-         اتفاقا با سلیقه تر از من دیگه نیست.

-         راستی گوشیت کجاست هرچی اس دادم کسی جواب نمیداد.

-         گفتم که مطمئن باش دیگه نبینم.

-         اِ این چه حرفیه میخوای منو بکشی

-         یلدا اتفاقا الان که این حرف را زدی یاد روزی افتادم که به مامانم این حرف را زدم چون میگفت اگه تو جواب نه بدی عذر خواهی می کنیم و میایم بیرون.اونروزم من این حرف را به مامانم زدم.کاش جوابت بله نبود

-         چرا؟؟؟؟؟

-         همینطوری میگم

-         اما قبلا حرفت یه چیز دیگه بود.

-          اون مال قبلا بود من الان را دارم میگم.ازدواجی که بدونی سه ماه بیشتر دووم نداره به چه دردی میخوره

-         تو از کجا میدونی 3 ماه شاید برای همیشه

-         حالا ولش کن.این حرفا برای بعد.نپرسیدی کی مرخص میشم

-         نه.ولی فکر کنم حالا حالا ها باید اینجا بمونی

-         چرا؟؟؟ من میخوام زودتر بیام تهران حسابی کار دارم.راستی تو با چی اومدی اصلا کی بهت اطلاع داد.اون آقاهه که منو آورد اینجا

-         آره.منم با ماشین نگین اومدم .

-         یعنی به اونها هم گفتی؟؟؟؟؟؟؟

-         نه گفتم تو شرکتی گوشیت را هم خونه جا گذاشتی.منم دوستم تو بیمارستان نوشهره.

-         بدون گواهینامه؟

-         آره.

-         چه جرئتی

-         دیگه دیگه.

پرستار- خانوم عزیز بسه دیگه ان شاءالله فردا بعد از ظهر روز ملاقاته.تشریف ببرید بیرون

-         یعنی من قراره تا فردا بعد از ظهر اینجا باشم.

-         والا دکترتون گفتند 3 هفته باید زیر نر باشید

-         3 هفته؟

-         بله

-         برای چی؟

-         برای اینکه دکترتون گفتند.منم چیزی نمیدونم دیگه

یلدا از شهاب خداحافظی کرد و رفت بیرون

-         نمیشه خانومم اینجا باشه.اتاق که خالیه.به جز من که هیچکس توش نیست

-         چه ربطی داره.الان وقت ملاقات نیست نباید کسی پیش مریض باشه.

شهاب عصبانی بود از همه چیز.

یلدا هم رفت به سمت خانه.بدونه اینکه به شهاب چیزی بگوید.فقط از اون آقا تشکر کرد

-         مرسی آقا واقعا زحمت کشیدید.نمیدونم اگه شما نبودید الان شهاب کجا بود

-         خواهش میکنم.من باید برای یه سری کار ها اینجا باشم.اشکالی هم نداره.گوشی شوهرتونم میدم به خودش.شما برید.

-         ممنونم.خداحافظ

یلدا خیلی خسته بود.نزدیک غروب آفتاب بود که راه افتاد.نمیدانست چرا اینقدر زود برگشته است.به خانه رسید.همان جا روی مبل ها خوابش برد.وقتی چشمانش را باز کرد ساعت حدود 5 صبح بود.

نمیدانست کجاست؟حتی خودش را هم نمیشناخت.

بعد از چند لحظه به خود آمد.مدارک شهاب را آماده کرد.و راهی نوشهر شد.برای دیدن شهاب ثانیه شماری میکرد.وقتی به بیمارستان نوشهر رسید مدارک شهاب را به پرستار داد و خواست تا شهاب را برای چند دقیقه ببیند.پرستار پس از اصرار های مکرر یلدا قبول کرد.یلدا هم با دست گل زیبایی از خانم پرستار تشکرکرد و وارد اتاق شد.

-         سلام شهاب جونم.خوبی؟

-         سلام

-         چرا اینقدر ناراحتی؟

-         نه ناراحت نیستم.فقط دلم نمیخواد دیگه اینجا باشم.

-         چرا مگه چیزی اینجا ناراحتت کرده؟

-         آره.

-         چی؟

-         نبودن تو.دلم میخواد برم خونه.یلدا یه کاری بکن.

-         باید دوره درمانت کامل بشه.

-         دوره درمان کجا بوده.دوره درمان من یه جور دیگه کامل میشه.نه با خوابیدن روی این تخت

-         خودت فکر کن.دست شکسته بدن و سر و صورت زخمی.بعد شم به همبن زودی حرف از مرخص شدن میزنی

-         باشه اونو حالا یه جور خودم درستش میکنم.کی میدونه من تصادف کردم.

-         من

-         بغیر از تو

-         خدا

-         مرسی از اینکه به کسی نگفتی.دلم نمیخواست کسی بفهمه.

یلدا گرم صحبت با شهاب بود که دوباره پرستار از او خواست که اتاق را ترک کند.از شهاب خداحافظی کرد و بیرون رفت.گرسنه بود.ترجیح داد دوباره برگرده تهران.خسته شده بود از این همه رفت و آمد.وقتی به تهران رسید اول ماشین نگین را بهش داد و از او تشکر کرد و رفت به سمت خونه.

در خانه مشغول بود.موبایلش زنگ زد.شهاب بود.خیلی خوشحال شد.گوشی را جواب داد.

-         سلام عزیزم خوبی؟

-         سلام مرسی خوبم.تو خوبی؟

-         آره منم خوبم.بهتر از این نمیشم.آدم شوهرش بهش زنگ بزنه و خوشحال نباشه.

-         یلدا یه چیزایی بود که روم نمیشد بهت بگم.اگه وقت داری الان بهت بگم.

-         بفرما.چی میخوای بگی؟

-         ناراحت نمیشی؟

-         اگه ناراحت کنند س .............

-         یعنی نگم

-         نه بگو راحت باش چی شده؟داری نگرانم میکنی.

-         نگران نباش.یلدا تو منو دوست داری؟

-         آره این چه حرفیه.

-         از کی؟

-         مهمه؟

-         زیاد

-         دلم نمیخواد بهت دروغ بگم.دو سه  روزه

-         یعنی از وقتی تصادف کردم درسته؟

-         آره

-         یعنی اگه اینطور نشده بود تو همون یلدای سابق بودی که شهاب تو زندگیش بی معنا بود؟

-         شاید خدا اینطور میخواست.

-         من بازم نتونستم حرف دلم را بهت بگم.بعدا باهات تماس میگیرم.الان پرستار اومده پیشم.

-         باشه.ولی یادت باشه منو حسابی به فکر انداختی.خداحافظ

-         خداحافظ عزیز دلم.

یلدا بعد از خداحافظی سخت به فکر فرو رفت.بعد از چند لحظه اس ام اسی برایش آمد.شهاب بود.

«  

زیادی" عاشق نشو ... "زیادی " اعتماد نکن ... چون همون "زیادی" بعدا "زیادی" داغونت میکنه

»

یلدا پاک گیج شده بود.خدای من این حرفا این اس ام اس..............

شهاب هم در بیمارستان تلاش میکرد تا با رضایت خودش از بیمارستان مرخص شود.بعد از

تلاش بسیار دکتر به او اجازه داد تا با دادن رضایت فردا از بیمارستان مرخص شود.یلدا هم

سخت در فکر پیام شهاب بود.آنروز بدون آنکه تماسی بینشان رد و بدل شود تمام شد.روز بعد

شهاب در حالیکه گچ پایش را خیلی زودتر از موعد باز کرده بود لنگ لنگان با دست شکسته

راهی تهران شد.

2کلوم حرف حساب

سلام


آدم یه روز 12تابازدید داشته باشه با 1نظر.خواهشا میاین اینجا یه نظر بدین.بفهمم کی هستین.و دیگه اینکه آقا یا خانوم شهرت آشنا که فقط پست الکترونیکیتونا داده بودین ممنون از لطفتون.به نظرتون پایان این داستان واقعی چی بشه بهتره.فقط از همین راه میتونستم ازتون کمک بگیرم.راستی قسمت بعدی را توی همین چند روز آینده میگذارم.

                                                   شاد و موفق باشید.


قسمت چهارم

در راه شهاب خیلی سعی کرد که دل یلدا را به رحم آورد و او را از تصمیمی که گرفته است منصرف کند اما حرف یلدا یکی بود و تصمیمش را عوض نمیکرد.آنروز  برای شهاب روز خیلی خوبی بود در حالیکه یلدا از بودن در کنارش حس خوبی نداشت.حدودا 10روز از مراسم عقدشان گذشته بود که پدر و مادر یلدا عازم سفر شدند.پدرش به شهاب خیلی اطمینان داشت  و بدون هیچ ترسی تنها فرزندش را که سالها برای آمدنش انتظار کشیده بود به داماد دلبندش سپرد و رفت.از آنروز یلدا در خانه شهاب بود.

روز اول

- خب بالاخره منم تونستم برای چند روزم که شده تنهای تنها بدون هیج اضطراب  و دلهره ای کنار همسر عزیزم باشم.

- اصلا هم اینطور نیست

- یعنی میخوای از اینجا بری؟

- نه ولی روزا پیش دوستام هستم و شب ها میام اینجا برای خواب.مزاحمم نمیخوام

- ممنون از اینکه اینقدر به من ابراز علاقه میکنی.حالا دیگه ما شدیم مزاحم و اینجام شد خوابگاه

- نترس بابا بعد از اینکه همه چیز تموم شد کرایه اش را به نرخ روز بهت میدم تو نمیخواد نگران باشی.

شهاب خیلی ناراحت شد اما چیزی نگفت.یلدا هم از روی مبل بلند شد و به سمت چمدان خود رفت آنرا برداشت و به طرف اتاقش رفت و در راه گفت این اتاق مال من . اون یکی هم مال تو . البته اگه دخالت نیست.اگرم کارم داشتی در بزن خودم باز میکنم.

شهاب در دریای غم غرق شده بود و بسیار ناراحت بود اما در دلش امید داشت.آنشب هر دو بدون خوردن شام به اتاق های خود رفتند.یلدا از اینکه محل خوابش تغییر کرده خیلی اذیت شد اما بالاخره هر طور بود خوابید.ولی شهاب تا صبح بیدا ماند و از پشت پنجره طلوع خورشید را دید.خیلی عصبانی بود .

 صبح زود از اتاق بیرون آمد . میز صبحانه را چید و سعی کرد خیلی خودش را شاداب جلوه دهد.

-       یلدا خانوم صبح شده گلکم نمیای با هم صبحونه بخوریم.

-       نه من سیرم تو بخور و برو سر کار هر وقت گرسنم شد میام میخورم

-       باش پس من همین الان میرم تا تو گرسنت بشه.بیای غذا بخوری خداحافظت

شهاب بدون شنیدن هیچ حرفی از خانه خارج شد و به سر کار رفت.ساعت 9 به خانه زنگ زد و خواست با یلدا حرف بزند امااو اظهار بی حوصلگی کرد و تلفن را قطع کرد.

شهاب هر لحظه غمگین تر و شکسته تر از قبل میشد.اما نمیخواست اینطور جلوه دهد.ساعت 2 بود شهاب از محل کارش بیرون آمد و خرید های لازم برای خانه را انجام داد . دلش میخواست چیزی بخرد که یلدا حتما از آن خوشش بیاید اما از روحیه یلدا هیچ نمیدانست.

وارد یک عروسک فروشی شد دلش میخواست بهترین چیز را بخرد که ناگاه چشمش به یک عروسکی که لباس عروس به تن کرده افتاد.خیلی زیبا بود . شهاب بی درنگ عروسک را خرید و راهی خانه شد.

-       یلدا جان من اومدم کجایی؟

-       من تو اتاقمم بادوستام ناهار خوردم تو هم اگه گشنته غذا سفارش بده برات بیارن.

-       یعنی نمیای بیرون؟

-       نه خوابم میاد.

-       نمیدونم همه زن و شوهرا اینطورند یا فقط ماییم  که.....

شهاب وارد اتاق شد تصمیم گرفت برای یلدا یادداشتی بنویسد و به همراه هدیه اش به یلدا بدهد.کارت پستال زیبایی که همان روز های اول عقدشان خریده بود را از کیفش بیرون آورد و در آن شعر زیبایی نوشت:

 

ساده می گویم عزیزم دل بریدن ساده نیست
چشمهای مهربانت را ندیدن ساده نیست

از زمان رفتنت خورشید را گم کرده ام
ناله های ابر را هر شب شنیدن ساده نیست

 

و یادداشتی هم در یک برگه سفید نوشت:

شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست این دل با نگاهی سرد پرپر می شود با خودم عهد بستم بار دیگر که تورا دیدم ... بگویم از تو دلگیرم ولی باز تو را دیدم و گفتم : بی تو میمیرم.

یلدای عزیز تر از جانم من دارم میرم اگه روزی دلت به حالم سوخت فاتحه ای برای روحم بفرست.راستی من همیشه آرزو داشتم تا شماره همراهت را داشته باشم تا موقع دلتنگی هام باهات حرف بزنم اما مثل اینکه تو اصلا چنین تمایلی نداشتی.این شماره همراه منه اگه دلت خواست  یه اس ام اس خالی بفرست به گوشیم اما مطمئن نباش که ببینمش.

                        .بدان که عاشقانه می خواهمت.

                            قربانت               شهاب

تمام وسایل را برداشت و از اتاق بیرون رفت و هدایا را پشت در اتاق یلدا گذاشت.نگاه غمناکی به در اتاق کرد و رفت.در حال پوشیدن کفش هایش داد زد و گفت یلدا دوست دارم.از اتاق بیرون آمد و رفت.نمیدانست کجا می خواهد برود اما دلش از خانه هم کنده نمیشد . در راه مدام در فکر یلدا بود . فقط اشک می ریخت.حالا دیگر کامبیز را هم مقصر نمیدانست.یلدا هم بعد از مدت کوتاهی از اتاق بیرون آمد. یک کیسه ی زیبا روی صندلی دید.کنجکاو شد اما با خود فکر کرد حتما از شهاب است . لحظه ای در پذیرایی نشست.تلوزیون نگاه کرد اما دلشوره عجیبی که در دلش افتاده بود او را سخت آزار می داد.وارد اتاق شد با خود فکر کرد که شهاب کجا میتواند رفته باشد اما اصلا چیزی به ذهنش نمیرسید.ساعت 11 شب بود از شهاب خبری نبود.یلدا خیلی می ترسید آنشب بود که فهمید که چقدر وجود شهاب باعث آرامش او می شود.خیلی نگران بود دلش برای شهاب تنگ شده بود.دلش می خواست به اتاق شهاب برود اما انگار مانعی او را از این کار منع می کرد.دلشوره عجیبی گرفته بود.لحظه به لحظه به ساعت نگاه میکرد اما خبری از شهابش نمیشد.بالاخره تصمیم گرفت درون آن کیسه را ببیند چند بار از باز کردنش دوری کرد اما در آخر در آن را باز کرد.

-       وای خدای من چقدر خوشکله.چه عروسک قشنگی.

ازدیدن عروسک آرامش گرفت.بوی شهاب را میداد.انگار یادش رفته بود شهاب کنارش نیست.ته کیسه هم یک پاکت دید در پاکت را باز کرد کارت پستال زیبایی هم به همراه کاغذ در آن بود درون کارت را خواند شعر زیبایی بود.خیلی زود کاغذ را باز کرد:

یلدای عزیز تر از جانم...........................

یلدا در حین خواندن نامه اشک میریخت دلش می خواست شهاب در کنارش بود.ثانیه به ثانیه به شهاب بیشتر علاقه پیدا می کرد.موبایلش را برداشت.اشک امانش نمیداد.پیامی با این مضمون برای عزیزش نوشت:

شهاب جان عزیز دلم کجایی؟بیا.من خونه ام.توروخدا جوابمو بده.

خبری از شهاب نشد.زمان از نیمه شب هم گذشته بود.یلدا فقط گریه میکرد.هر چه به شهاب زنگ میزد جواب نمیداد.پشت سر هم برایش اس ام اس می فرستاد اما هیچ خبری نشد.

صبح شده بود یلدا تازه خوابیده بود با  صدای زنگ موبایلش از خواب پرید.شماره شهاب بود بی درنگ جواب داد اما کسی دیگر با او هم کلام شد.

-       ببخشید خانوم شما صاحب این گوشی را میشناسید؟

-       بله

-       میتونم بپرسم چه نسبتی باهاش دارید؟

-       همسرم هستند.آقا خودش کجاست شما کی هستید گوشیش پیش شما چکار میکنه؟

-       آروم باشید.این آقا دیشب باسرعت بسیار بالا توی جاده هراز در حال رانندگی بودند که ............

دنیا در پیش چشمان یلدا تیره و تار شد حرفهای آن مرد را نمیشنید.فقط با حالی بد گفت:

-       شهابِ من الان کجاست؟؟

-       الان توی یه بیمارستان توی نوشهره.لطفا هر چه زود تر بیاید اینجا

-       چشم الان میام.

یلدا دست پاچه شده بود.نمیدانست چکار کند.نمیدانست ماجرا را به چه کسی بگوید.فقط شماره نگین را داشت.با اوتماس گرفت

-       الو نگین جان سلام

-       به ه ه ه سلام عروس خانوم.چطوری؟چه خبر؟سراغی ازما نمیگیری.آقا شهاب خوبن؟

-       بله مرسی.میگم نگین جان تو ماشینت را امروز احتیاج داری؟

-       نه.برای چی؟کاری داری؟

-       آره.شهاب با ماشین رفته سر کار سرشم خیلی شلوغه.منم باید برم نوشهر.

-       واااااتو که هنوز گواهینامه نداری.میام دنبالت با هم میریم.راستی نوشهر برا چی؟؟

-       نه ممنون مزاحمت نمیشم.رانندگی هم بلدم.فقط خودم باید برم.اگه ممکنه......

-       باشه حالا که اصرار میکنی اشکالی نداره.فقط مواظب خودت باش

-       مرسی ان شاءالله بتونم جبران کنم.پس من الان میام در خونتون.تا یک ساعت دیگه اونجا ام.

قسمت سوم

4 ماه گذشت یلدا تقریبا اتفاقات گذشته را فراموش کرده بود.سربازی شهاب هم تمام شده بود.

کامبیز – شهاب بیا بریم اوضاع را درست کنیم.اصلا چرا به مامانت نمیگی؟تو مگه نمیگی عشقت پاکه.عشق پاک را باید با مامانت در میون بگذاری.

شهاب دیگر رمق نداشت 4 ماه بود که از یلدا خبری نداشت.دلش سخت گرفته بود.کامبیز اهل شیراز بود در خانواده ای که تنها فرزندش خودش بود زندگی می کرد.با مادر و پدری که همیشه سر کار بودند.کامبیز با خانواده صحبت کرد تا چند روزی پیش شهاب بماند.آندو به تهران بازگشتند.حالا دیگر مادر وپدر شهاب به فکر این بودند تا شهاب ازدواج کند.شهاب از قبل در یک شرکت استخدام شده بود ولی 8 ماه مرخصی گرفته بود تا بلافاصله بعد از اتمام سربازی به آن شرکت برگردد.اصلا رمق سر کار رفتن راهم نداشت.چند روز گذشته بود اما شهاب و کامبیز دیگر از خانه بیرون نیامده بودند.گویی هر دو افسرده بودند.

پدر شهاب – خب ماشاالله پسرم مرد شده کارش هم جوره منم کمکش میکنم تا یه خونه نقلی یه جایی بگیره.بقیش هم ان شاءالله با خود خدا.شهاب خودش را جمع کرد.پدر ادامه داد : آقا کامبیز شما که ازدواج نکردید؟

کامبیز خندید و گفت : نه آخه کی به ما زن میده ما که مثل آقا شهاب پدرمون به فکر ازدواجمون نیست که.فقط میگه ادامه تحصیلات.

- خب تحصیلاتم یه بخش از زندگیه اما الان دیگه موقع ازدواجه.ناسلامتی 24 سالتونه. من همسن شما بودم 3 تا بچه داشتم.

- باشه ولی اول آقا شهاب بعد من.درست میگم شهاب؟؟

شهاب اصلا از حرفای آن دو چیزی نفهمیده بود ناگهان به خود آمد و گفت:بله ان شاءالله چنین پدری نصیب شما هم بشه.

همگی از حرفش تعجب کردند.خود شهاب هم به حرفش خندید.چراکه جوابی که داد اصلا به سوال کامبیز ربطی نداشت.

کامبیز – مثل اینکه حال شهاب خوب نیست.شهاب اینجایی؟؟

- آره ببخشید حواسم اینجا نبود.

- شهاب بابات میگه باید ازدواج کنی؟

- با کی؟ پدرش خندید و گفت اونو دیگه تو باید بگی. ما دختر خانومای زیادی تو فامیل داریم میتونی از بین اونو یکی را انتخاب کنی.

- مثلا کی؟ - ببین پسرم من که نمیخوام باهاش زندگی کنم.تو ببین با کی میتونی کنار بیای.

کامبیز به پدر شهاب گفت : ما نفهمیدیم دل این آقا شهاب پیش کسی گیر هست یانه؟

- حتما هست که پسرم اینطور پریشونه.شهاب جان بابا لب تر کنی خودم برات دست و آستین بالا میزنم.

- نه بابا کامبیز الکی میگه

- ولی چشمای تو راس میگه.راستِ راست.

- چی میگه؟ - میگه یکی هست که اینطور پسرمنو آشفته حال کرده.

مادر شهاب وارد اتاق شد.

- خوب سه نفری با هم گرم گرفتیدا.خب به هم چی میگید.

- داریم میبینیم چرا اینقدر شهاب این طوریه

- خب پسرم خسته شده.

-خستگی بعد از دو سه روز رفع میشه.فکرش جای دیگس

- کجا پسرم.چی شده اتفاقی افتاده؟

- نه مامان جون اینا الکی میگن.

- الکی چیه؟خانوم جان آقا پسرمون دلش یه جا گیره.

- وای پس موضوع عشق و عاشقیه. شهاب جان مادر رفته بودی سربازی یا ....

مادرش حرفش را قطع کرد.گویی حرفی برای زدن نداشت. شهاب بی رمق از اتاق خارج شد.

پدرش به کامبیز گفت:پسرم اگه واقعا چیزی هست بگو

- چیز خاصی نیست ولی خب آقا شهابتون عاشق شده.

- عاشق کی؟

- بهتره از خودش بپرسید.

- حالا تو بگو.شهاب خیلی تو داره.به کسی چیزی نمیگه منم حال و حوصله این را ندارم که از تو دهنش حرف بکشم بیرون . اگه چیزی میدونی خودت بگو

- والا چی بگم . چند وقت پیش که عقد پسرتون بود که منم اومده بودم شهاب یه خانومی را بهم نشون داد.ولی من فکر نمیکنم اون خانوم به فکر ازدواج باشه

- اسمش را بهت نگفت

کامبیز دست پاچه شد.زیر لب گفت یلدا

پدرشهاب سخت عصبانی شد.با صدای لرزان گفت : آخه شهاب نمیدونه که ایشون چند سال ازش کوچیک تره.آخه اون دختر که الان وقت ازدواجش نیست.

شهاب وارد اتاق شد.همه چیز را از پشت در شنیده بود.

با صدایی آهسته گفت:کامبیز اولا من به حساب تو رسیدگی میکنم.دوما بابا من صبر میکنم تا زمان ازدواج یلدا برسه.

پدرش عصبانی شد.بلند شد و سیلی محکمی به شهاب زد و گفت:اولا این آقا پسر که عمرشا از سر راه نیاورده که تو بخوای هم وقتش را تلف کنی هم بعدا به حسابش برسی.دوما اون دختر الان هیچ نسبتی با تو نداره که اینقدر راحت صداش میکنی.مفهوم شد؟

کامبیز بلند شد دست پدر شهاب را گرفت و گفت توروخدا آروم باشید بنی آدم اعضای یکدیگرند.یه روز هم من یه مشکلی پیدا میکنم شما کمکم میکنید.

پدر کمی آرام شد و نشست....................

آن روز ها هم گذشت کامبیز از شهاب و خانواده اش جدا شد و رفت شیراز.شهاب خیلی آشفته بود و با کسی حرف نمیزد. حالا دیگر مادر و پدرش به واسطه ی دلگرمی های کامبیز آرام تر شده بودند.

- شهاب جون پسرم من و بابات تصمیم گرفتیم تا موضوع را با خونواده یلدا خانوم در میون بگذاریم.امروز صبح زنگ زدم خونشون و از مادرش اجازه گرفتم.ان شاءالله سه شنبه همین هفته میریم خونشون.بلند شو پسرم تا سه شنبه چیزی نمونده.چشم به هم بزنی میرسه ها.بلند شو به سر و وضعت برس.اینجوری کسی بهت دختر نمیده.بلند شو پسر گلم.

شهاب روحیه خاصی گرفت آن روز بعد از چند وقت با مادر و پدرش ناهار خورد.و از پدرش به خاطر رفتار چند روز قبل عذر خواهی کرد.آنروز شهاب بعد از 12 روز از خانه بیرون رفت.

- الو کامی.

- به سلام آقای اخلاقی.کبکت خروس میخونه چی شده؟

- کامی مژده بده سه شنبه قراره بریم خواستگاری.کامی به نظرت لباس چی بپوشم.اونجا که رفتم اول چی بگم.به خاطر اونروز معذرت خواهی کنم.کامی تو نمیدونی تو مراسم خواستگاری باید چی بگیم.

- اِ ا ِاِ یه لحظه آروم بگیر ببینم چی میگی.کاش همون طور افسرده بودی.اونوقت ما هم مجال حرف زدن داشتیم.ببینم امروز رفتی سر کارت؟

- نه ولی فردا میرم.

- ای وای پس چه کار میکردی؟

- کامی من امروز تازه فهمیدم.اصلا مامانم صبح زنگ زده بهشون.ولی قول میدم فردا برم.همه چیزا جفت و جور کنم.کامی کاش اینجا بودی.نمیشه بیای؟

- من 2 روزه رسیدم حالا دوباره پاشم بیام اونجا مامان و بابات چی میگن؟

- هیچی نمیگن به خدا .ولی هر طور خودت مایلی.

- از همین جا بهت میگم چی بگو. آنروز کامبیز چیز های زیادی به شهاب گفت و از او خواست همه چیز را مو به مو اجرا کند. روز سه شنبه بود شهاب که فقط 2 روز بود که رفته بود سر کار از شرکت بیرون آمد و رفت به سمت یک گل فروشی.زیباترین سبد گل را سفارش داد تا ساعت 6 بعد از ظهر تحویل بگیرد.شیرینی های زیبایی هم سفارش داد و لباس شیکی هم خرید و به خانه برگشت.

- سلام مامان جونم .خوبی؟کجایی

- سلام پسرم خسته نباشید این چیه دستت.

- یه دست کت و شلواره راستی شیرینی و گل هم سفارش دادم.

- خدا را شکر . بالاخره تو هم سر وسامون گرفتی.

- مامان به نظرت اگه قبول نکنند چیکار کنیم.

- (باخنده) هیچی میگیم ببخشید و میایم بیرون.

- مامانننننننننننننننننننننننن می خوای منو بکشی؟

- نه پسرم ولی آدم باید مدیریت بحران بلد باشه

ساعت حدود سه و نیم بعد از ظهر بود.یلدا بی خبر از همه جا به خانه برگشت مادر و پدرش در باره این موضوع با او صحبت کردند.ویلدا صراحتا جواب خود را اعلام کرد و از آنها خواست تا از آمدن آنها خودداری کند در همین حین برف شدیدی می بارید و شهاب و خانواده از منزل راه افتادند و پس از تحویل سفارشات خود به سوی خانه ی یلدا راه افتادند.در راه شهاب فقط به فکر یلدا بود.وقتی به خانه آنها رسیدند یلدا خیلی با تلخی با شهاب و خانواده اش حرف زد اما بعد از مدتی پدرش از او خواست تا با شهاب در گوشه ای حرف بزنند.شهاب قند در دلش آب میشد.گویی پدر یلدا از این ازدواج راضی بود.یلدا به خواسته پدر علی رغم میل ظاهری و باطنی اش تن داد در اتاق

- آقا شهاب من الان قصد ازدواج ندارم

- ما نمی خوایم الان عروسی بگیریم یه نامزدی ساده تا بعد

- ولی من نمی خوام با شما ازدواج کنم

شهاب با اضطراب گفت:یعنی یکی دیگه تو زندگیتونه

- شاید

دل شهاب شکست بلند شد دستی به موهایش کشید و گفت:ولی فکر نمی کنم کسی به اندازه من شما را دوست داشت داشته باشه یلدا خانوم من 4 ساله که شما را می خوام این رسمش نیست

- ولی من حتی یه لحظه هم شما را نخواستم و نمیخوام

- چرا؟

- چون دنبالم راه افتادی

- اینا همش نقشه های اون کامبیز احمق بود. شهاب نشست

- یلدا به خدا من عاشقتم هر شب به امید اینکه خوابت را ببینم زود میخوابم.

- اتفاقا منم همینطور

یلدا چیزی گفت که شهاب اختیارش را از دست داد

- خب عزیز دلم چرا پس نمیخوای منو به آرامش برسونی

- گفتم که چون دنبالم راه افتادی

- اگه بگم غلط کردم منو می بخشی

- نه

- جون من

- جون تو برام مهم نیست

- ولی جون تو برای من خیلی مهمه

- به هر حال من از اون کارت خیلی بدم اومد شاید اگه اون اتفاق نیفتاده بود....

- شاید چی؟

- شاید اون موقع بهت فکر میکردم.

شهاب موبایلش را در آورد و به کامبیز تلفن کرد

- الو شهاب

- گوش کن ببین چی میگم یلدا برای اون نقشه ی شوم تو به من جواب رد داده کامی میکشمت

شهاب دستش را روی میز کوبید

- آقا شهاب من 7 سال با شما تفاوت سن دارم . ما نمیتونیم حرف همو درک کنیم.امیدوارم قانع شده باشید. یلدا به سمت در اتاق بیرون رفت.شهاب بلند شد و لباس یلدا را گرفت و کشید و گفت: تو رو خدا منو ببخش در مورد سن هم من خیلی کم عقل تر از سنم هستم تو هم خیلی بافهم تر از سنت هستی.تو رو خدا بهونه های الکی نیار

یلدا از اتاق بیرون رفت.شهاب هم. در راه در حال پایین آمدن از پله ها دل یلدا لرزید .حرف هایش دست خودش نبود.آنها پیش خانواده هایشان برگشتند.شهاب نشست و خنده ملیحی به پدر یلدا انداخت.

پدر شهاب از یلدا پرسید : خب دخترم چی شد به نتیجه ای رسیدید.یلدا نگاهی به شهاب انداخت. انگار تمام دنیا روی سر شهاب خراب شده بود دلش آرام و قرار نداشت.وفقط به گذشته ها فکر میکرد.

یلدا ادامه داد:اگه پدرم مشکلی نداشته باشند من هم......

همه خوشحال شدند و به هم تبریک گفتند.اما شهاب وحتی خود یلدا هنوز موضوع را نفهمیده بودند.انگار در خواب به سر میبردند.شهاب لحظه ای به خود آمد.همگی به او و یلدا تبریک گفتند و برایشان آرزوی خیر خواهی کردند.شهاب متعجب وار به همه نگاه میکرد.یلدا که هیچ صدایی نمی شنید در فکر آن بود که چرا جواب بله داده آنهم در جلسه اول خواستگاری.همه چیز یک دفعه ای اتفاق افتاده بود.آن شب هم گذشت.در حالیکه هر دو مات و مبهوت بودند.شهاب آنشب با خود فکر کرد که چه اتفاقی افتاده است.یلدا هم هرچه به روشنایی صبح نزدیک میشد بیشتر به شهاب علاقه مند میشد.انگار گذشته اش را به کلی فراموش کرده بود.

صبح روز بعد مادر شهاب دو پسرش را همراه همسرانشان به خانه خود دعوت کرد.نزدیک ظهر بود شهرام و مهشاد آمدند و مادر تمام قضایارا برایشان تعریف کرد.آنها خیلی خوشحال شدند.وبعد هم شهروز و نگین.شهرام و شهروز به اتاق شهاب رفتند تا به او تبریک گویند.

- سلام بر داداش گلم.

- سلام

-شهاب بی خبر همه کار کردی ها. شهاب سرش را انداخته بود پایین حرفی نمیزد.

- نه مثل اینکه شهاب ما خیلی عاشقه.شهاب کجایی؟ شهاب سرش را روی شونه ی شهرام گذاشت و زد زیر گریه. آندو مات و مبهوت بودند.

- شهاب چی شده؟  شهاب جون داداش چرا گریه میکنی؟

حتی خودش هم نمیدانست که چرا گریه میکند.از آنها خواست تا از اتاق خارج شوند.آندو هم بدون هیچ سوال و جوابی خارج شدند.

دوهفته گذشت فردا شب قرار بود دوباره به خانه ی یلدا بروند.اما شهاب اصلا خوشحال نبود.اصلا حال خودش را نمیفهمید.با کسی حرف نمیزد و مدام خودش را سرزنش میکرد.فردای آنروز خانواده شهاب به خانه ی یلدا رفتند.یلدا به خود آمده بود.حالا دیگر از کرده خود با خبر بود.زیاد پشیمان نبود.اما شهاب هنوز حرفی نمیزند.دوباره به اتاق رفتند.شهاب چیزی نمیگفت.یلدا شروع به صحبت کرد.کم کم شهاب به خود آمد اما فقط شنونده بود.

آقا شهاب من در نظر دارم که....... بالاخره یلدا شهاب را به حرف وا داشت

- یلدا واقعا جوابت مثبته

- اگه ناراحتی میتونم عوضش کنم

- نه ولی گیجم

- از چی؟

- از رفتارات

- رفتارام بدن؟

- نه ولی با گفته هات فرق میکنن

- من به خاطر خودم جواب مثبت ندادم

- پس به خاطر کی دادی

- به خاطر پدرم

- چرا؟

- چون اونا باید برای یه سفر برن خارج ولی من نمیتونستم برم

- پس به خاطر من نیست

- نه.به خاطر خودمم نیست

- یلدا تو هیچ علاقه ای بهم نداری

- اونو بعدا میگم

- پس درس؟

- درسم را هم ادامه میدهم.من و تو ظاهری با هم نامزد می شیم.یه عقد موقت تا مامان و بابام برگردند.بعد هم من میرم پی کار خودم

- یعنی انتقام؟

- انتقام از چی؟نه انتقام نمیگیرم فقط می خوام بفهمی که نامزدت میشم که آدمت کنم

این حرف ها حرف دل یلدا نبود. شهاب خوشحال بود از این که حداقل یلدا را به دست خواهد آورد به فکر آینده نبود.آنشب یلدا با خانواده خود و خانواده شهاب صحبت کرد.قرار شد پنج شنبه همین هفته در یک دفتر خانه رسمی ازدواج صیغه عقد موقت را به مدت 3 ماه بخوانند. اما هر دو خانواده از نقشه یلدا بی خبر بودند.شهاب بی نهایت خوشحال بود.روز ها به سر کار می رفت و از عصر به بعد به دنبال خرید بود.در همین حین قرار شد شهاب خانه ای با کمک پدر بخرد تا در این یک ماه که پدر و مادر یلدا ایران نیستند،یلدا را پیش خود بیاورد و برای ادامه ی زندگی با یلدا هم مشکلی نداشته باشد.

روز پنج شنبه رسید.شهاب آنروز به سر کار نرفت.ساعت 11قرار عقد داشتند.شهاب و خانواده  به خانه ی یلدا رفتند و از آنجا راهی دفتر خانه شدند.صیغه ی عقد خوانده شد

یلدا از این خوشحال بود تا هنوز در شناسنامه اش اسمی از شهاب برده نشده.آنشب همه خانه ی پدر شهاب مهمان بودند.

هدیه هایی از طرف هر دو خانواده به عروس و داماد داده شد.

شهاب - یلدا خانوم میشه یه لحظه بیاین

- بله بفرمایید

- من و شما الان نامزدیم

- خب

- میشه یه لحظه بریم توی اتاق

- برای چی

- یه کار خصوصی باهات دارم.جون من که برات مهم نیست جون خودت بیا

- یلدا از نگین و مهشاد عذر خواهی کردو از آنها جدا شد

در اتاق

- یلدا خانوم من یه بار یه سیلی از بابام خوردم به خاطر اینکه گفتم یلدا.حالا هم اگه بگم یلدای عزیزم بازم سیلی می خورم؟

- یادت نرفته که من و تو برای چی نامزدیم؟

- چرا ولی به هر حال نامزدیم

 - حالا میشه بگی چی کار داری؟

- هیچی بیا بشین روصندلی همین.

- وا خب میرم بیرون میشینم اینجا بشینم که چی بشه.

- که من بتونم یه دل سیر نگات کنم

- بیرون هم میشه نگاه کرد.

- نه نمیشه جون یلدا بیا بشیم پیشم. شهاب بلند شد.رفت تا دست یلدا را بگیرد تا او را کنار خودش بنشاند اما یلدا دستش را عقب کشید.

- یلدا تو رو خدا بیا.  یلدا جونم تو رو خدا بیا. یلدا آمد و روبه روی شهاب نشست.شهاب جعبه ای از جیبش بیرون آورد و درش را باز کرد و گفت : این حلقه نامزدیمونه.این مال منه اونم مال توِ . یلدا توجهی نکرد.شهاب حلقه یلدا را از برداشت و گفت یلدا تو رو خدا دستت را بده ما الان8 ساعته به هم محرمیم ولی من حتی یه تار موی تو را هم ندیدم.دستش را جلو برد . یلدا تو رو خدا دست منو بگیر.یلدا جونم بذار حلقه را بکنم تو دستت.

دل یلدا به رحم آمد.دستتش را جلو برد و گفت:دستت به من بخوره خودت میدونی همه چیز را میریزم رو آب.شهاب حلقه را در دست یلدا کرد و از او خواست تا او هم حلقه را در دست شهاب بکند.یلدا پس از خواهش و تمنا های زیاد قبول کرد اما باز هم آرزوی شهاب که گرفتن دست یلدا بود محقق نشد.

آنشب شهاب خیلی سعی کرد تا شماره تلفن یلدا را بگیرد ولی بی اعتنایی یلدا اجازه هیچ کاری را به او نمیداد.فردای آنروز شهاب به خانه ی پدر خانومش رفت.یلدا خیلی زیبا شده بود.وقتی شهاب یلدا را دید بی اختیار اشک در چشمانش حلقه زد.خودش را سفت گرفت و با خوشرویی به یلدا سلام کرد.

-یلدا امروز من نرفتم سرکار میای با هم بریم بیرون؟

-نه من امروز با دوستام قرار دارم باشه برای بعد

پدر یلدا که شاهد صحبت های آنها بود از یلدا خواست تا شهاب بیرون برود.شهاب خیلی خوشحال شد

-یلدا جان عزیزم ببین بابات هم میگه.میدونم حرف منو قبول نداری لا اقل به حرف بابات گوش کن.

یلدا خجالت کشید.رفت توی اتاق و آماده شد.

قسمت دوم


صبح روز بعد شهاب و کامبیز طبق همون نظریه قبلی عمل کردند.یلدا از شهرک خارج شد و به سمت مکانی که هر روز پیاده روی میکرد رفت.آن دو هم با فاصله ای با ماشین به دنبالش.بعد از کمی راه شهاب از ماشین پیاده شد.ودنبال یلدا دوید تا به او رسید. - یلدا خانوم ببخشید یه لحظه یلدا که متوجه نشده بود صدای کیست به راهش ادامه داد شهاب آرام دوید و خودش را به جلوی یلدا رساند.یلدا ایستاد.شهاب سرش را انداخته بود پایین و گفت : سلام یلدا خانوم ببخشید یه کاری باهاتون داشتم کامبیز که ترسیده بود شهاب خراب کاری کند از ماشین پیاده شد و در گوشه ای ایستاد - یلداخانوم می خواستم در مورد موضوع مهمی با شما صحبت کنم - بفرمایید.فقط خواهشا زود - می خواستم بگم که........... در همین حین کامبیز که با فاصله ای از آن دو ایستاده بود و صدایشان را میشنید گفت:یلدا خانوم میشه امروز با ماشین پیاده روی کنید البته اگه براتون ممکنه یلدا پشت سرش را نگاه کردوخندید و گفت ببخشید متوجه حضورتون نشدم سلام.چرا؟ - سلام از ماست به خاطر اینکه این دوست ترسو ما از حرف زدن میترسه. شهاب آرام بود و حالا انگار کسی بهش میگفت بگذار کامبیز حرف برنه شاید بهتر باشه. کامبیز – یلدا خانوم ما بچه های بدی نیستیم خواهش می کنم بیاید تو ماشین تا بهتون بگیم یلدا خیلی می ترسید اما بالاخره علی رغم میل باطنی اش آمد حالا دیگر یلدا کمی از فکر آندو را خوانده بود. - یلدا خانوم این دوست ما یه کاری باهاتون داره که اگه اجازه بده ما بهتون بگیم. - چی کار؟ببخشید من کار دارم اگه میشه زودتر کارتونا بگید تا من برم. - چشم.آقا شهاب با اجازه.یلدا خانوم دیشب مراسم خوش گذشت. - بله اگه کارتون همین بود تا من برم - اِ نه بابا کار اصلی مونده. - خب بفرمایید - شما فکر نمیکنید تو مراسم عروسی شهرام همین پارسال را میگم یادتون هست که چیزی را جا گذاشتید یا گم کردید. - چرا اتفاقا ساعتم گم شده بود که چند روز بعد خونه عروس خانوم پیدا شد. - نه یه چیز دیگه - مثلا چی؟ - مثلا یه چیزی که پیش شهاب مونده باشه - نه فکر نمیکنم اگرم چیزی مونده که دیگه فایده ای برام نداره.حتما توی این یک سال نیاز بهش پیدا کردم و رفتم خریدم. یلدا سخت به فکر فرو رفت شهاب – یلدا خانوم چیزی که شما جا گذاشتید خیلی با ارزشه. - من که گفتم مال خودتون با اجازه من کار دارم باید برم. - اِ یلدا خانوم کجا یلدا از ماشین پیاده شد و تند راه میرفت. کامبیز پیاده شد.وبه دنبال یلدا می دوید.یلدا خانوم یه لحظه صبر کنید.دلتونا پیش شهاب جا گذاشتید یلدا ایستاد.خیلی عصبانی بود.شهاب هم به آنها رسید و سرش را انداخت پایین و گفت: یلدا خانوم من دلم نمیاد که........ حرفش را قطع کرد.گویی یادش رفته بود چه می خواهد بگوید. - اگه دیگه مزاحم من بشید آبرو براتون نمیگذارم بمونه.پس برید تا حداقل حرمت خانوادگیمون حفظ بشه .حرمت بین خودمونا که شکستید. یلدا آهی کشید و رفت. آندو هم در کمال نارضایتی رفتند. شهاب – آخه احمق دیدی گفتم اوضاع خراب میشه ؟ حالا من چه خاکی بریزم تو سرم؟ قطره اشکی از چشمان شهاب سرازیر شد اما زود به خود آمد یلدا سخت عصبانی بود به راهش ادامه داد اما فقط در فکر اتفاقی که گذشته بود، بود.دلش طاقت نداشت پاهایش توان راه رفتن نداشت.یلدا فقط 17 بهار از عمرش گذشته بود.دلش نازک بود.شهاب اصلا اینطور نبود چی شد که به این وضع در اومد.شاید تقصیر دوستاشه شاید هم اینطور بوده رو نمیکرده.یلدا نمیتونست افکار پریشانش را جمع کنه.به خانه بازگشت با حالی ناراحت و عصبانی.آنروز در مورد اتفاقاتی که گذشته بود با هیچ کس هیچ نگفت.دل یلدا نسبت به شهاب و خانواده اش لبریز از نفرت بود.آندو هم با حالی آشفته به همدان بازگشتند بدون اینکه از خانواده شهاب خدا حافظی کنند.

قسمت اول


این رمان داستان زندگی واقعی کسی است که الان 22 بهار از عمرش

را گذرانده است.از شما دعوت میشود تا ادامه ی این زندگی نامه با ما

همراه باشید

لطفا در مورد آن نظر بدهید.وقت زیادی نمیگیرد.

اولین قسمت رمان قاصدک عشق


چند سالی بود که شهاب دائما با تمام رفتاراش دل یلدا را میربود.در حالی که سن زیادی نداشت و یلدا را خوب خوب نمی شناخت.شهاب به واسطه ی ازدواج برادرش با یکی از اقوام یلدا با اون آشنا شده بود.یلدا اون روزا اصلا به فکر هیچ پسری نبود.ولی شهاب سعی میکرد هر طور که شده در مراسم های مختلف که یلدا هم در اون ها حضور داشت شرکت کنه.فقط به خاطر اینکه دلش آروم بگیره.از دیدن یلدا آرامش خاصی وجودش را فرا میگرفت.سعی میکرد هرطور که هست دلش را تو قلب یخی یلدا جاکنه.اما سربازی رفتنش شده بود به عذاب که شهاب شب و روز باهاش دست و پنجه نرم میکرد.یه روز که دیگه طاقت نداشت تصمیم گرفت که با خانواده یلدا در میون بگذاره.شهاب حتی تا دو در خونه یلدا رفت ولی ترسی تموم وجودش را گرفت و برگشت.شهاب رفت سربازی.اما دلش همین جا بود همین جا پیش یلدا.ولی یلدا از تموم رفتارای شهاب بی اطلاع بود .شهاب تلاش میکرد زیاد مرخصی بگیره خلاصه به بهونه های مختلف سعی میکرد بیاد تهران و یلدا را یه جوری ببینه.تا شاید دلش آروم بگیره.غرور بی اندازه  و ترس شهاب بهش اجازه نمیداد تا موضوع را باکسی در میون بگذاره. اما یکی از دوستاش(کامبیز)هر طور که بود حرف دل شهاب را از دهنش بیرون کشید.یلدا دختر پاکی بود.در حین سربازی شهاب برادرش مراسم عقدی گرفت شهاب دیگه نمیتونست مرخصی بگیره اما به هزار خواهش و تمنا تونست برای 2 روز یه مرخصی کوتاه بگیره.اون با دوستش که خیلی شوخ طبع و راحت بود راهی تهران شدند.بالاخره خودش را به تهران رسوند اما گاهی امیدش نا امید میشد که نکند یلدا و خانواده اش برای مراسم عقد دعوت نشوند.یا شاید یلدا به عقد برادر شهاب نیاید.دلش آرام و قرار نداشت.تاب و توانش بریده بود.اما تمام ترسش بی مورد بود یلدا هم در آن مراسم شرکت کرده بود.وقتی شهاب یلدا را دید دلش کمی آرام گرفت.آنروز و آنشب شهاب سعی کرد که علاقه اش را به یلدا بفهماند.آخر شب بود همه بیرون بودند در حال رفتن.یلدا هم.

کامبیز با کلی ذوق و شوق از شهاب خواست که یلدا را به او نشان دهد.

-                     شهاب یلدا اونه؟

-                     نه بابا این دختر عمومه 6 سال از من بزرگ تره.ببینم تو مطمئنی عینک لازم نداری؟

-                     چرا دعوا میکنی خوب نمیدونم من که تا حالا ندیدمش

-                     خیلی خب بابا یلدا داره با پدر بزرگش صحبت میکنه.اون کنار.ولی بهت نشونش نمیدم.

-                     ای نامرد بگو ما را سرکار گذاشتی دیگه

-                     نه ولی یلدا عشق منه.نه از این عشقای دوروزه.عشقه یه عمر من

کامبیز که سخت از این حرفا بدش می اومد گفت چقدر این یلدا خانوم بدبخته که تو عاشقش میشی.این چرت و پرتا چیه میگی؟

-                     بلد نیستی دو کلوم حرف احساسی بزنی اینو بگو

کامبیز با یه خنده گفت:آخی ی ی ی ی حرف احساسی هم حرفای احساسی قدیم.اینا حرف هوسه

-                     کامی خفه میشی یا خفت کنم اینقدر حرف نزن یلدا مثل جت میمونه همین الان اینجاست همین الان نیست اینقدر حرف می زنی میره ها.اون وقت من میمونم و تو.

در همین لحظه یلدا به سمت در تالار آمد بی خبر از اینکه پشت در شهاب و دوستش در حال کل کلند.سرش را انداخته بود پایین

شهاب – اِ سلام یلدا خانوم شما هم اینجایید مشتاق دیدار ببخشید اون موقع تا حالا ندیده بودمتون

کامبیز هم در همین موقع گفت:سلام یلدا خانوم حال شما؟خوب هستید؟من تعریف شما را خیلی زیاد از آقا شهاب شنیدم.اتفاقا همین الان هم داشتیم در مورد شما صحبت میکردیم

-                     ببخشید یلدا خانوم این دوست ما زیادی شوخه.به دل نگیرید.کامی چرا الکی میگی

-                     شهاب من الکی میگم؟تازه یلدا خانوم شهاب امشب شما را دیده بود برای اینکه ناراحت نشید الکی گفت.

شهاب خشم گینانه به کامبیز نگاه تلخی کرد

یلدا که تا این موقع چیزی نگفته بود با صدای نازک دلربایی گفت:

-                     سلام آقا شهاب ماشاالله اجازه نمیدید صحبت کنیم که.راستی مبارک باشه زن داداش نازنینی گیرتون اومده.

-                     خواهش میکنم ان شاءالله عروسی بعدی عروسی آقا شهاب.البته اگه غرورشون اجازه بده که حرف دلشون را بزنن. و گر نه ممکنه که..............

باز شهاب نگاه تلخی به کامبیز انداخت

یلدا هم که پاک از حرفای کامبیز گیج شده بود رفت توی تالار و بعد از 10 دقیقه برگشت هنوز شهاب و کامبیز دم در بودند وقتی به در رسید گفت آقا شهاب خدا حافظ شما

شهاب خداحافظی ملیحی با یلدا کرد کامبیز هم که از خمپاره های شهاب تازه نجات یافته بود با اعتماد به نفس بالا و با صدای بلند گفت خدا حافظ یلدا خانوم .راستی حرفام شوخی نبود بهش فکر کنید.

یلدا به فکر فرو رفت و آرام آرام قدم برداشت و رفت

شهاب که از طرفی لحظه به لحظه دلش برای یلدا تنگ تر میشد و از طرفی هم از رفتار های کامبیز خیلی اورا عصبانی کرده بود از کامبیز جدا شد و رفت به سمت پارکینگ.کامبیز به دنبالش میدوید

-                     شهاب صبر کن من که حرف بدی نزدم.بده تو نمیتونی حرف دلت را بزنی من میزنم

-                     خفه شو دنبالم نیا فکر نمیکردم اینقدر بی چشم و رو باشی که این حرفا حتی بیاد توذهنت من خودم به موقش میگفتم.

-                     اگه موقش دیر بشه و دیر بشه ودیر بشه چی اون وقت همین خود تو بهم میگفتی کاش گفته بودم.شهاب یلدا خانوم دختر پاکیه ممکنه خیلی ها عاشقش بشن دیر میشه ها.

شهاب که نفسش بریده بود گفت:ولی اون عاشقشون نمیشه

-                     اگه عاشق اونو نمیشه عاشق توهم نمیشه مگه تو و بقیه چه فرقی با هم میکنید.

-                     خیلی خب بابا

شهاب ایستاد کامبیز هم.

شهاب – پسر من میدونم که یلدا از این حرفا بدش میاد چرا این حرفا را زدی

-                     من فکر میکنم بیشتر از رفتارای تو بدش میاد.شهاب حرفت را بهش بزن و خودت را خلاص کن.

-                     باشه ولی کامی وای به حالت اگه اوضاع خراب شد میکشمت.

-                     اون با من.ما فقط تا فردا ظهر فرصت داریم توفقط بگو کجا میشه دیدش.

-                     صبح زود اون وقت که تو توی خواب نازی یلدای من میره پیاده روی.

-                     حالا نه که تو بیدار باش نشستی ها بیا بریم تو ماشین تو راه بهت میگم چکار کن

-                     بریم فقط اگه بد شد وای به حالت

-                     باشه بابا.ترسو!!!!!!!!!

در راه در حالیکه شهاب و کامبیز در حال رفتن به جایی بودند که خودشان هم نمیدونستند کامبیز گفت : شهاب فردا صبح میریم در شهرکشون می ایستیم تا بیاد بیرون.وقتی اومد بیرون و از شهرک دور شد میریم دنبالش.

-         کامی مامانت چه فکری کرد و تو را به دنیا آورد؟من میگم یلدا از این کارا بدش میاد

-         معذرت خواهی بعدش با من.خداوکیلی دوست به خوبی من دیدی تا حالا

-         اتفاقا دوست به منحرفی تو ندیده بودم.دوست خوب زیاد پیدا میشه

-         آره ولی منم متاسفانه گیرم نیومد.یه رفیق ترسو گیرم افتاده هی حالمون را میگیره.

-         خب ادامه؟

-         ادامه اینکه در راه اول یه ذره در مورد هوای خوب و مراسم دیشب باهاش حرف بزن که احساس ناامنی نکنه بعد هم حرف دلت را رک و راست بهش بزن.

-         چی بگم؟؟

-         بگو ساعت چنده؟خب خنگ خدا بهش بگو که دوستش داری دیگه.افتاد یا الان دوباره یه سوال ناجور دیگه میپرسی؟

-         نه.گرفتم ولی میترسم بگه نه.

-         اتفاقا اگه بار اول بگه  آره باید بترسی.شهاب بلد نیستی ناز یکی را بکشی؟ممکنه این کار حتی 1 سال طول بکشه ولی در عوض بعدنش میدونی پیش کسی هستی که دوستش داری که عاشقشی

-         ای کلک تو که از این حرفا بدت میومد چی شد خودت هم که این کاره ای

-         خب دیگه کمال همنشین در من اثر کرد.

-         اگه عصبانی شد چی؟

-         ایشالا اگه عصبانی شد یکی میزنه تو گوشت شاید یه ذره آدم شدی.بابا با یه مرد سیبیلو و هیکلی که نمیخوای حرف بزنی میخوای با یه دختر نازنینی مثل یلدا صحبت کنی

-         اولا حرف دهنت را بفهم بدون داری در مورد کی حرف میزنی بعدشم یه ذره بیشتر فکر کن ببین یه چیز بهتر به ذهنت نمیرسه

-         اِ غیرتی هم که هستی باشه بابا یلدا خانوم هم مثل خواهر نداشتم میمونه.ولی شهاب واقعا خوب شد من برادرش نیستم وگرنه عمرا خواهرمو میدادم به توِترسو