یلدا خیلی سریع آماده شد . هدایا را برداشت و رفت . هر چه زود تر خودش را به خانه نگین رساند.پشت در بود.با نگین تماس گرفت.

     الو سلام نگین جان من پشت در خونتونم.میشه بیای پایین.

-         بیا بالا راحت باش.شهروز خونه نیست.

-         نه عزیزم ان شاءالله یه موقعیت دیگه الان عجله دارم.

-         باشه

نگین از اینکه ماشین را به یلدا که هنوز گواهینامه نداشت بدهد میترسید.اما ناچار بود.نمیخواست روی یلدا را زمین بندازد. حسابی گیج شده بود.سوییچ را انداخت کف دست یلدا و گفت:یلدا جان مطمئنی نمیخوای کسی باهات بیاد.میخوای من بیام.کاری ندارم به خدا.

-         نه مرسی.

سریعاً سوار ماشین شد و گفت:محبتت هیچوقت فراموش نمیشه.و رفت

نگین خیلی شوکه شده بود.وای خدا من چکار کردم.هر چه قدر به شماره شهاب زنگ میزد تا موضوع را بفهمد کسی جواب نمیداد.حتی دیگر شهروز هم نتوانست کاری بکند.تصمیم گرفتند موضوع را با هیچکس در میان نگذارند تا بقیه هم نگران نشوند.

ساعت3 بعد از ظهر بود یلدا به همراه نگین زنگ زد.

-         الو سلام نگین جون.

-         سلام دختر تو کجایی؟

-         من الان نوشهرم.دارم میرم پیش دوستم.شما نگران نباشید.

-         خب خدا را شکر.راستی چرا شهاب موبایلش را جواب نمیده؟

یلدا دست پاچه شد.

-         شهاب گوشیش را خونه جاگذاشته

-         خب باشه . مواظب خودت باش.

نگین فهمیده بود که یلدا دروغ می گوید.اما به روی خودش نیاورد و حتی به شهروز هم چیزی نگفت.

از طرفی یلدا هم سعی میکرد زودتر خودش را به بیمارستان برساند.بالاخره بعد از نیم ساعت به بیمارستان رسید.

-         سلام خانوم ببخشید بیماری به نام شهابِ........ دارید.فکر میکنم دیشب آوردنش

-         یه لحظه صبر کنید.

پرستار بعد از چند دقیقه گفت:

-         بله خانوم .شما چه نسبتی با ایشون دارید؟

-         همسرم هستند.

-         لطف کنید مدارکشون را بدید.اینجا هیچ چیز ندارند.

-         متاسفانه چیزی نیوردم ما اهل تهرانیم.میگم براتون بیارن.فقط خواهشا بگین الان کجاست؟

-         یه آقایی آوردنشون اینجا.برید بخش مردان.بپرسید بهتون نشونشون میدن.

-         بله مرسی

-         راستی خانوم هر چه زودتر مدارکشون را بیارین.ما بدون هیچ مدرکی ایشون را پذیرش کردیم ها.

یلدا در حال دویدن گفت:

-         بله.چشم حتما.

خود را به بخش مردان رساند.

-         سلام خانوم آقای شهابِ .......... اینجا بستریند؟

-         بله اون آقایی هم که روی صندلی خوابیدند همراهشونن.شما چه نسبتی باهاشون دارید.

-         همسرم هستند.

-         پس لطف کنید هرچه زودتر مدارکشون را بیارید.ما به واسطه این آقا پذیرششون کردیم.

-         حالش چطوره؟میتونم ببینمش.

-         حالش الان بد نیست.تقریبا 6-5 ساعته به هوش اومده.فقط تونستیم اسمش را ازش بپرسیم. سوالای دیگه را جواب نمیده.اولش فکر می کردیم مشکلی دارن ولی بعدا دیدم نه خداراشکر.همراهشون هم پاک پاک بود هیچ شماره ای روش نبود.کارت شناسایی هم نداشتند.

-         همش را براتون میارم.فقط الان میخوام ببینمش.

-         الان وقت ملاقات نیست.ولی ما که برای این آقا همه کار کردیم این یه کارم روش.فقط خیلی سریع.طول ندید لطفا.

-         چشم.

یلدا و خانوم پرستاررفتند به سمت اتاق شهاب

-         میتونم تنها باشم.

-         باشه ولی خیلی زود بیا بیرون

یلدا وارد اتاق شد شهاب را دید.ناخود آگاه اشک از چشمانش سرازیر شد.شهاب خواب بود.

کنارش روی صندلی نشست آرام عروسک را کنارش گذاشت و به صورت زخمی شهاب نگاه می کرد و اشک می ریخت.

 چند دقیقه ای بیشتر طول نکشیده بود که شهاب متوجه حضور فردی در کنار خود شد.اما همچنان خودش را به خواب زده بود.گویی احساس کرده بود که یلدا در کنارش است.

پرستار – اِ خانوم شما هنوز اینجایید من که گفتم فقط 3-2 دقیقه

-         ببخشید ولی شوهرم هنوز بیدار نشدند

شهاب مطمئن شد کسی که کنارش بوده خود یلدا بوده.

-         من نمیتونم کاری براتون بکنم.بیرون باشید بیدار که شدند اطلاع میدم بهتون

-         باشه

یلدا از اتاق بیرون آمد.خیلی خسته بود.دلش آرامش میخواست.چشمانش توان باز بودن را نداشتند.روی صندلی همانطور به حالت خوابش برد

تقریبا یک ساعتی گذشته بود

-         خانوم

یلدا از خواب پرید بالا

-         بله

-         شوهرتون بیدار شدند

-         میتونم برم پیشش

-         بله فقط خیلی زود بیاین بیرون

-         حتما

یلدا خودش را مرتب کرد.یک لیوان آب خورد و با خوشرویی وارد اتاق شد.چیزی نگفت کنار شهاب روی تخت نشست

-         سلام

شهاب جوابی به او نداد

-          از دستم ناراحتی

-         نه

-         نمیدونم چی باید بگم اما فقط می تونم بهت بگم که........

-         اگه می خواستی بگی قبلا می گفتی

شهاب رویش را به طرف یلدا کرد.صورت معصومانه یلدا را که دید همه حرف هایی که برای یلدا آماده کرده بود از ذهنش پرید.آرام دستش را به طرف دست یلدا برد اما یلدا این دفعه دستش را عقب نکشید.

-         چه عروسک خوشگلی خریدی نمیدونستم اینقدر با سلیقه ای

-         اتفاقا با سلیقه تر از من دیگه نیست.

-         راستی گوشیت کجاست هرچی اس دادم کسی جواب نمیداد.

-         گفتم که مطمئن باش دیگه نبینم.

-         اِ این چه حرفیه میخوای منو بکشی

-         یلدا اتفاقا الان که این حرف را زدی یاد روزی افتادم که به مامانم این حرف را زدم چون میگفت اگه تو جواب نه بدی عذر خواهی می کنیم و میایم بیرون.اونروزم من این حرف را به مامانم زدم.کاش جوابت بله نبود

-         چرا؟؟؟؟؟

-         همینطوری میگم

-         اما قبلا حرفت یه چیز دیگه بود.

-          اون مال قبلا بود من الان را دارم میگم.ازدواجی که بدونی سه ماه بیشتر دووم نداره به چه دردی میخوره

-         تو از کجا میدونی 3 ماه شاید برای همیشه

-         حالا ولش کن.این حرفا برای بعد.نپرسیدی کی مرخص میشم

-         نه.ولی فکر کنم حالا حالا ها باید اینجا بمونی

-         چرا؟؟؟ من میخوام زودتر بیام تهران حسابی کار دارم.راستی تو با چی اومدی اصلا کی بهت اطلاع داد.اون آقاهه که منو آورد اینجا

-         آره.منم با ماشین نگین اومدم .

-         یعنی به اونها هم گفتی؟؟؟؟؟؟؟

-         نه گفتم تو شرکتی گوشیت را هم خونه جا گذاشتی.منم دوستم تو بیمارستان نوشهره.

-         بدون گواهینامه؟

-         آره.

-         چه جرئتی

-         دیگه دیگه.

پرستار- خانوم عزیز بسه دیگه ان شاءالله فردا بعد از ظهر روز ملاقاته.تشریف ببرید بیرون

-         یعنی من قراره تا فردا بعد از ظهر اینجا باشم.

-         والا دکترتون گفتند 3 هفته باید زیر نر باشید

-         3 هفته؟

-         بله

-         برای چی؟

-         برای اینکه دکترتون گفتند.منم چیزی نمیدونم دیگه

یلدا از شهاب خداحافظی کرد و رفت بیرون

-         نمیشه خانومم اینجا باشه.اتاق که خالیه.به جز من که هیچکس توش نیست

-         چه ربطی داره.الان وقت ملاقات نیست نباید کسی پیش مریض باشه.

شهاب عصبانی بود از همه چیز.

یلدا هم رفت به سمت خانه.بدونه اینکه به شهاب چیزی بگوید.فقط از اون آقا تشکر کرد

-         مرسی آقا واقعا زحمت کشیدید.نمیدونم اگه شما نبودید الان شهاب کجا بود

-         خواهش میکنم.من باید برای یه سری کار ها اینجا باشم.اشکالی هم نداره.گوشی شوهرتونم میدم به خودش.شما برید.

-         ممنونم.خداحافظ

یلدا خیلی خسته بود.نزدیک غروب آفتاب بود که راه افتاد.نمیدانست چرا اینقدر زود برگشته است.به خانه رسید.همان جا روی مبل ها خوابش برد.وقتی چشمانش را باز کرد ساعت حدود 5 صبح بود.

نمیدانست کجاست؟حتی خودش را هم نمیشناخت.

بعد از چند لحظه به خود آمد.مدارک شهاب را آماده کرد.و راهی نوشهر شد.برای دیدن شهاب ثانیه شماری میکرد.وقتی به بیمارستان نوشهر رسید مدارک شهاب را به پرستار داد و خواست تا شهاب را برای چند دقیقه ببیند.پرستار پس از اصرار های مکرر یلدا قبول کرد.یلدا هم با دست گل زیبایی از خانم پرستار تشکرکرد و وارد اتاق شد.

-         سلام شهاب جونم.خوبی؟

-         سلام

-         چرا اینقدر ناراحتی؟

-         نه ناراحت نیستم.فقط دلم نمیخواد دیگه اینجا باشم.

-         چرا مگه چیزی اینجا ناراحتت کرده؟

-         آره.

-         چی؟

-         نبودن تو.دلم میخواد برم خونه.یلدا یه کاری بکن.

-         باید دوره درمانت کامل بشه.

-         دوره درمان کجا بوده.دوره درمان من یه جور دیگه کامل میشه.نه با خوابیدن روی این تخت

-         خودت فکر کن.دست شکسته بدن و سر و صورت زخمی.بعد شم به همبن زودی حرف از مرخص شدن میزنی

-         باشه اونو حالا یه جور خودم درستش میکنم.کی میدونه من تصادف کردم.

-         من

-         بغیر از تو

-         خدا

-         مرسی از اینکه به کسی نگفتی.دلم نمیخواست کسی بفهمه.

یلدا گرم صحبت با شهاب بود که دوباره پرستار از او خواست که اتاق را ترک کند.از شهاب خداحافظی کرد و بیرون رفت.گرسنه بود.ترجیح داد دوباره برگرده تهران.خسته شده بود از این همه رفت و آمد.وقتی به تهران رسید اول ماشین نگین را بهش داد و از او تشکر کرد و رفت به سمت خونه.

در خانه مشغول بود.موبایلش زنگ زد.شهاب بود.خیلی خوشحال شد.گوشی را جواب داد.

-         سلام عزیزم خوبی؟

-         سلام مرسی خوبم.تو خوبی؟

-         آره منم خوبم.بهتر از این نمیشم.آدم شوهرش بهش زنگ بزنه و خوشحال نباشه.

-         یلدا یه چیزایی بود که روم نمیشد بهت بگم.اگه وقت داری الان بهت بگم.

-         بفرما.چی میخوای بگی؟

-         ناراحت نمیشی؟

-         اگه ناراحت کنند س .............

-         یعنی نگم

-         نه بگو راحت باش چی شده؟داری نگرانم میکنی.

-         نگران نباش.یلدا تو منو دوست داری؟

-         آره این چه حرفیه.

-         از کی؟

-         مهمه؟

-         زیاد

-         دلم نمیخواد بهت دروغ بگم.دو سه  روزه

-         یعنی از وقتی تصادف کردم درسته؟

-         آره

-         یعنی اگه اینطور نشده بود تو همون یلدای سابق بودی که شهاب تو زندگیش بی معنا بود؟

-         شاید خدا اینطور میخواست.

-         من بازم نتونستم حرف دلم را بهت بگم.بعدا باهات تماس میگیرم.الان پرستار اومده پیشم.

-         باشه.ولی یادت باشه منو حسابی به فکر انداختی.خداحافظ

-         خداحافظ عزیز دلم.

یلدا بعد از خداحافظی سخت به فکر فرو رفت.بعد از چند لحظه اس ام اسی برایش آمد.شهاب بود.

«  

زیادی" عاشق نشو ... "زیادی " اعتماد نکن ... چون همون "زیادی" بعدا "زیادی" داغونت میکنه

»

یلدا پاک گیج شده بود.خدای من این حرفا این اس ام اس..............

شهاب هم در بیمارستان تلاش میکرد تا با رضایت خودش از بیمارستان مرخص شود.بعد از

تلاش بسیار دکتر به او اجازه داد تا با دادن رضایت فردا از بیمارستان مرخص شود.یلدا هم

سخت در فکر پیام شهاب بود.آنروز بدون آنکه تماسی بینشان رد و بدل شود تمام شد.روز بعد

شهاب در حالیکه گچ پایش را خیلی زودتر از موعد باز کرده بود لنگ لنگان با دست شکسته

راهی تهران شد.