در راه شهاب خیلی سعی کرد که دل یلدا را به رحم آورد و او را از تصمیمی که گرفته است منصرف کند اما حرف یلدا یکی بود و تصمیمش را عوض نمیکرد.آنروز  برای شهاب روز خیلی خوبی بود در حالیکه یلدا از بودن در کنارش حس خوبی نداشت.حدودا 10روز از مراسم عقدشان گذشته بود که پدر و مادر یلدا عازم سفر شدند.پدرش به شهاب خیلی اطمینان داشت  و بدون هیچ ترسی تنها فرزندش را که سالها برای آمدنش انتظار کشیده بود به داماد دلبندش سپرد و رفت.از آنروز یلدا در خانه شهاب بود.

روز اول

- خب بالاخره منم تونستم برای چند روزم که شده تنهای تنها بدون هیج اضطراب  و دلهره ای کنار همسر عزیزم باشم.

- اصلا هم اینطور نیست

- یعنی میخوای از اینجا بری؟

- نه ولی روزا پیش دوستام هستم و شب ها میام اینجا برای خواب.مزاحمم نمیخوام

- ممنون از اینکه اینقدر به من ابراز علاقه میکنی.حالا دیگه ما شدیم مزاحم و اینجام شد خوابگاه

- نترس بابا بعد از اینکه همه چیز تموم شد کرایه اش را به نرخ روز بهت میدم تو نمیخواد نگران باشی.

شهاب خیلی ناراحت شد اما چیزی نگفت.یلدا هم از روی مبل بلند شد و به سمت چمدان خود رفت آنرا برداشت و به طرف اتاقش رفت و در راه گفت این اتاق مال من . اون یکی هم مال تو . البته اگه دخالت نیست.اگرم کارم داشتی در بزن خودم باز میکنم.

شهاب در دریای غم غرق شده بود و بسیار ناراحت بود اما در دلش امید داشت.آنشب هر دو بدون خوردن شام به اتاق های خود رفتند.یلدا از اینکه محل خوابش تغییر کرده خیلی اذیت شد اما بالاخره هر طور بود خوابید.ولی شهاب تا صبح بیدا ماند و از پشت پنجره طلوع خورشید را دید.خیلی عصبانی بود .

 صبح زود از اتاق بیرون آمد . میز صبحانه را چید و سعی کرد خیلی خودش را شاداب جلوه دهد.

-       یلدا خانوم صبح شده گلکم نمیای با هم صبحونه بخوریم.

-       نه من سیرم تو بخور و برو سر کار هر وقت گرسنم شد میام میخورم

-       باش پس من همین الان میرم تا تو گرسنت بشه.بیای غذا بخوری خداحافظت

شهاب بدون شنیدن هیچ حرفی از خانه خارج شد و به سر کار رفت.ساعت 9 به خانه زنگ زد و خواست با یلدا حرف بزند امااو اظهار بی حوصلگی کرد و تلفن را قطع کرد.

شهاب هر لحظه غمگین تر و شکسته تر از قبل میشد.اما نمیخواست اینطور جلوه دهد.ساعت 2 بود شهاب از محل کارش بیرون آمد و خرید های لازم برای خانه را انجام داد . دلش میخواست چیزی بخرد که یلدا حتما از آن خوشش بیاید اما از روحیه یلدا هیچ نمیدانست.

وارد یک عروسک فروشی شد دلش میخواست بهترین چیز را بخرد که ناگاه چشمش به یک عروسکی که لباس عروس به تن کرده افتاد.خیلی زیبا بود . شهاب بی درنگ عروسک را خرید و راهی خانه شد.

-       یلدا جان من اومدم کجایی؟

-       من تو اتاقمم بادوستام ناهار خوردم تو هم اگه گشنته غذا سفارش بده برات بیارن.

-       یعنی نمیای بیرون؟

-       نه خوابم میاد.

-       نمیدونم همه زن و شوهرا اینطورند یا فقط ماییم  که.....

شهاب وارد اتاق شد تصمیم گرفت برای یلدا یادداشتی بنویسد و به همراه هدیه اش به یلدا بدهد.کارت پستال زیبایی که همان روز های اول عقدشان خریده بود را از کیفش بیرون آورد و در آن شعر زیبایی نوشت:

 

ساده می گویم عزیزم دل بریدن ساده نیست
چشمهای مهربانت را ندیدن ساده نیست

از زمان رفتنت خورشید را گم کرده ام
ناله های ابر را هر شب شنیدن ساده نیست

 

و یادداشتی هم در یک برگه سفید نوشت:

شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست این دل با نگاهی سرد پرپر می شود با خودم عهد بستم بار دیگر که تورا دیدم ... بگویم از تو دلگیرم ولی باز تو را دیدم و گفتم : بی تو میمیرم.

یلدای عزیز تر از جانم من دارم میرم اگه روزی دلت به حالم سوخت فاتحه ای برای روحم بفرست.راستی من همیشه آرزو داشتم تا شماره همراهت را داشته باشم تا موقع دلتنگی هام باهات حرف بزنم اما مثل اینکه تو اصلا چنین تمایلی نداشتی.این شماره همراه منه اگه دلت خواست  یه اس ام اس خالی بفرست به گوشیم اما مطمئن نباش که ببینمش.

                        .بدان که عاشقانه می خواهمت.

                            قربانت               شهاب

تمام وسایل را برداشت و از اتاق بیرون رفت و هدایا را پشت در اتاق یلدا گذاشت.نگاه غمناکی به در اتاق کرد و رفت.در حال پوشیدن کفش هایش داد زد و گفت یلدا دوست دارم.از اتاق بیرون آمد و رفت.نمیدانست کجا می خواهد برود اما دلش از خانه هم کنده نمیشد . در راه مدام در فکر یلدا بود . فقط اشک می ریخت.حالا دیگر کامبیز را هم مقصر نمیدانست.یلدا هم بعد از مدت کوتاهی از اتاق بیرون آمد. یک کیسه ی زیبا روی صندلی دید.کنجکاو شد اما با خود فکر کرد حتما از شهاب است . لحظه ای در پذیرایی نشست.تلوزیون نگاه کرد اما دلشوره عجیبی که در دلش افتاده بود او را سخت آزار می داد.وارد اتاق شد با خود فکر کرد که شهاب کجا میتواند رفته باشد اما اصلا چیزی به ذهنش نمیرسید.ساعت 11 شب بود از شهاب خبری نبود.یلدا خیلی می ترسید آنشب بود که فهمید که چقدر وجود شهاب باعث آرامش او می شود.خیلی نگران بود دلش برای شهاب تنگ شده بود.دلش می خواست به اتاق شهاب برود اما انگار مانعی او را از این کار منع می کرد.دلشوره عجیبی گرفته بود.لحظه به لحظه به ساعت نگاه میکرد اما خبری از شهابش نمیشد.بالاخره تصمیم گرفت درون آن کیسه را ببیند چند بار از باز کردنش دوری کرد اما در آخر در آن را باز کرد.

-       وای خدای من چقدر خوشکله.چه عروسک قشنگی.

ازدیدن عروسک آرامش گرفت.بوی شهاب را میداد.انگار یادش رفته بود شهاب کنارش نیست.ته کیسه هم یک پاکت دید در پاکت را باز کرد کارت پستال زیبایی هم به همراه کاغذ در آن بود درون کارت را خواند شعر زیبایی بود.خیلی زود کاغذ را باز کرد:

یلدای عزیز تر از جانم...........................

یلدا در حین خواندن نامه اشک میریخت دلش می خواست شهاب در کنارش بود.ثانیه به ثانیه به شهاب بیشتر علاقه پیدا می کرد.موبایلش را برداشت.اشک امانش نمیداد.پیامی با این مضمون برای عزیزش نوشت:

شهاب جان عزیز دلم کجایی؟بیا.من خونه ام.توروخدا جوابمو بده.

خبری از شهاب نشد.زمان از نیمه شب هم گذشته بود.یلدا فقط گریه میکرد.هر چه به شهاب زنگ میزد جواب نمیداد.پشت سر هم برایش اس ام اس می فرستاد اما هیچ خبری نشد.

صبح شده بود یلدا تازه خوابیده بود با  صدای زنگ موبایلش از خواب پرید.شماره شهاب بود بی درنگ جواب داد اما کسی دیگر با او هم کلام شد.

-       ببخشید خانوم شما صاحب این گوشی را میشناسید؟

-       بله

-       میتونم بپرسم چه نسبتی باهاش دارید؟

-       همسرم هستند.آقا خودش کجاست شما کی هستید گوشیش پیش شما چکار میکنه؟

-       آروم باشید.این آقا دیشب باسرعت بسیار بالا توی جاده هراز در حال رانندگی بودند که ............

دنیا در پیش چشمان یلدا تیره و تار شد حرفهای آن مرد را نمیشنید.فقط با حالی بد گفت:

-       شهابِ من الان کجاست؟؟

-       الان توی یه بیمارستان توی نوشهره.لطفا هر چه زود تر بیاید اینجا

-       چشم الان میام.

یلدا دست پاچه شده بود.نمیدانست چکار کند.نمیدانست ماجرا را به چه کسی بگوید.فقط شماره نگین را داشت.با اوتماس گرفت

-       الو نگین جان سلام

-       به ه ه ه سلام عروس خانوم.چطوری؟چه خبر؟سراغی ازما نمیگیری.آقا شهاب خوبن؟

-       بله مرسی.میگم نگین جان تو ماشینت را امروز احتیاج داری؟

-       نه.برای چی؟کاری داری؟

-       آره.شهاب با ماشین رفته سر کار سرشم خیلی شلوغه.منم باید برم نوشهر.

-       واااااتو که هنوز گواهینامه نداری.میام دنبالت با هم میریم.راستی نوشهر برا چی؟؟

-       نه ممنون مزاحمت نمیشم.رانندگی هم بلدم.فقط خودم باید برم.اگه ممکنه......

-       باشه حالا که اصرار میکنی اشکالی نداره.فقط مواظب خودت باش

-       مرسی ان شاءالله بتونم جبران کنم.پس من الان میام در خونتون.تا یک ساعت دیگه اونجا ام.