قسمت دوم
صبح روز بعد شهاب و کامبیز طبق همون نظریه قبلی عمل کردند.یلدا از شهرک خارج شد و به سمت مکانی که هر روز پیاده روی میکرد رفت.آن دو هم با فاصله ای با ماشین به دنبالش.بعد از کمی راه شهاب از ماشین پیاده شد.ودنبال یلدا دوید تا به او رسید. - یلدا خانوم ببخشید یه لحظه یلدا که متوجه نشده بود صدای کیست به راهش ادامه داد شهاب آرام دوید و خودش را به جلوی یلدا رساند.یلدا ایستاد.شهاب سرش را انداخته بود پایین و گفت : سلام یلدا خانوم ببخشید یه کاری باهاتون داشتم کامبیز که ترسیده بود شهاب خراب کاری کند از ماشین پیاده شد و در گوشه ای ایستاد - یلداخانوم می خواستم در مورد موضوع مهمی با شما صحبت کنم - بفرمایید.فقط خواهشا زود - می خواستم بگم که........... در همین حین کامبیز که با فاصله ای از آن دو ایستاده بود و صدایشان را میشنید گفت:یلدا خانوم میشه امروز با ماشین پیاده روی کنید البته اگه براتون ممکنه یلدا پشت سرش را نگاه کردوخندید و گفت ببخشید متوجه حضورتون نشدم سلام.چرا؟ - سلام از ماست به خاطر اینکه این دوست ترسو ما از حرف زدن میترسه. شهاب آرام بود و حالا انگار کسی بهش میگفت بگذار کامبیز حرف برنه شاید بهتر باشه. کامبیز – یلدا خانوم ما بچه های بدی نیستیم خواهش می کنم بیاید تو ماشین تا بهتون بگیم یلدا خیلی می ترسید اما بالاخره علی رغم میل باطنی اش آمد حالا دیگر یلدا کمی از فکر آندو را خوانده بود. - یلدا خانوم این دوست ما یه کاری باهاتون داره که اگه اجازه بده ما بهتون بگیم. - چی کار؟ببخشید من کار دارم اگه میشه زودتر کارتونا بگید تا من برم. - چشم.آقا شهاب با اجازه.یلدا خانوم دیشب مراسم خوش گذشت. - بله اگه کارتون همین بود تا من برم - اِ نه بابا کار اصلی مونده. - خب بفرمایید - شما فکر نمیکنید تو مراسم عروسی شهرام همین پارسال را میگم یادتون هست که چیزی را جا گذاشتید یا گم کردید. - چرا اتفاقا ساعتم گم شده بود که چند روز بعد خونه عروس خانوم پیدا شد. - نه یه چیز دیگه - مثلا چی؟ - مثلا یه چیزی که پیش شهاب مونده باشه - نه فکر نمیکنم اگرم چیزی مونده که دیگه فایده ای برام نداره.حتما توی این یک سال نیاز بهش پیدا کردم و رفتم خریدم. یلدا سخت به فکر فرو رفت شهاب – یلدا خانوم چیزی که شما جا گذاشتید خیلی با ارزشه. - من که گفتم مال خودتون با اجازه من کار دارم باید برم. - اِ یلدا خانوم کجا یلدا از ماشین پیاده شد و تند راه میرفت. کامبیز پیاده شد.وبه دنبال یلدا می دوید.یلدا خانوم یه لحظه صبر کنید.دلتونا پیش شهاب جا گذاشتید یلدا ایستاد.خیلی عصبانی بود.شهاب هم به آنها رسید و سرش را انداخت پایین و گفت: یلدا خانوم من دلم نمیاد که........ حرفش را قطع کرد.گویی یادش رفته بود چه می خواهد بگوید. - اگه دیگه مزاحم من بشید آبرو براتون نمیگذارم بمونه.پس برید تا حداقل حرمت خانوادگیمون حفظ بشه .حرمت بین خودمونا که شکستید. یلدا آهی کشید و رفت. آندو هم در کمال نارضایتی رفتند. شهاب – آخه احمق دیدی گفتم اوضاع خراب میشه ؟ حالا من چه خاکی بریزم تو سرم؟ قطره اشکی از چشمان شهاب سرازیر شد اما زود به خود آمد یلدا سخت عصبانی بود به راهش ادامه داد اما فقط در فکر اتفاقی که گذشته بود، بود.دلش طاقت نداشت پاهایش توان راه رفتن نداشت.یلدا فقط 17 بهار از عمرش گذشته بود.دلش نازک بود.شهاب اصلا اینطور نبود چی شد که به این وضع در اومد.شاید تقصیر دوستاشه شاید هم اینطور بوده رو نمیکرده.یلدا نمیتونست افکار پریشانش را جمع کنه.به خانه بازگشت با حالی ناراحت و عصبانی.آنروز در مورد اتفاقاتی که گذشته بود با هیچ کس هیچ نگفت.دل یلدا نسبت به شهاب و خانواده اش لبریز از نفرت بود.آندو هم با حالی آشفته به همدان بازگشتند بدون اینکه از خانواده شهاب خدا حافظی کنند.